((اگر يادتان ماند و باران گرفت ......
دعايي به حال بيابان كنيد ))
اي فلق در ان سان كه چكامه شمشير و زخم و ناز و نياز سرود سکوتت بود در مسجد كوفه ....و در ان سان كه ابر خون چهره خورشيد را خيناب مي نمود .. در ان زمان كه آسمان زانوي واسفا در بغل گرفت ....چه حالي به خود گرفته اي و چه زمزمه اي را ورد زبان داشتي .... اي فلق به ياد داري سبقت علي را در63 بهار كه هيچگاه خواب نماند بعد از ظهور تو ... آيا به ياد نداري ان هنگام را كه به وقت بيداري ات سلامت ميداد .. از ياد برده اي زمزمه هاي علي را كه گوش خواب و خيال را مي پيچاند و تلنگري بر خواب غفلت هديه مي نمود ... از ياد برده اي نجوای پدر خاك را بر خاك ... از ياد برده اي چشمه سار ديدگان علي را كه گونه هاي سرخ مظلوميت را به وسعت تاريخ سيراب مي نمود .... به كدامين گناه خورشيد را دونيم كرده اند به وقت سحر ... اي سحر نفرينت باد... اي سحر ننگت باد كه پاسباني از ابرمرد زمانه را به خوابي فروختي ... نفرينت باد كه گامهاي سترگ ابوتراب را به وقت زيباترين ملودي عشق (اذان قلبها ) به نسيان هديه كردي ... اي سحر تا زمان زمانه است و زمين خواستگاه ابوالبشر ، خنده را بر لبانت حرام كن و گريه را سحري هر روزت مجسم نما ... روزه سكوتت به وقت سحرگاهان و عباي سياهت به نشان عزاي عزيزترين موجود خاكي تا به وقت قيامت رنجي است و مهنتي به بهاي خوابي سنگين در روزي سياه و روزگاري غمناك ....اي كوفه هنوز بيداري و بام به بام و نشان به نشان ،حضور ناله ميكني .....هنوز يبداري و كوچه به كوچه و محله به محله لالايي وا غريبا سر ميدهي ... به ياد داري مرد شب رو را كه خواب از چشمانت مي ربود به رسم شب زنده داري ... به باد د اري نداي علي را كه معبودش را به حضور فرا مي خواند به شيوه تضرع... هنوز بيداري و ناله ناله كلام و نجوا نجوا واحسرتا سر مي دهي ... هنوز از ياد نبرده اي دلداري علي را در دل سياهي شب ... هنوز از ياد نبرده اي كمر خميده علي را به زير كيسه نياز و نان نماز ... آن شب .... همان شب ... همان شب غم بار را مي گويم ... همان شبي را مي گويم كه دست و دل و دهان و چشم و تيغ و نيام و ملجم ملعون نقشه سياه و شوم ترور خورشيد را در اتاق جنگ شيطان و به دست بازيگران و استراتژيست هاي در غل و زنجير ابليس بر روي دايره وجودي تو ترسيم نمودند ...
نفرينت باد اي كوفه ... ننگت باد اي كوفه ... تو خود مي داني اين سر آغاز نا سازگاري است با فرزندان رسول حق ... سر آغاز بي حرمتي است به وارثان سيلي زهرا ....هنوز از ياد نبرده ام گامهاي خسته اما استوار بانوي داغ ديده كربلا را ...هنوز ضجه هاي بانوي تل زينبيه را به باد فراموشي نسپرد ه ام كه چگونه كوچه هاي كوفه به استقبالش آمدن ...هنوز مردان و زنان به خواب رفته كوفه را چهره به چهره و نفر به نفر به ياد دارم ...كه چگونه بر سر و صورت آهوان رميده دشت بلا سنگ بد نامي و بي حرمتي ميكوبند ...هنوز بدن بيمار سجده گاه زمين و اسمان امام سجاد را از ياد نبرده ام ...
نفرينت باد اي كوفه ...ننگت باد اي شاهد فرق شكافته ابوتراب و اي مستمع ضجه هاي زينب كبري و ديده سر ثار الله به وقت مظلوميت ...و هنوز زنده اي و نفس ميكشي . و هنوز زنده اي و روايت ميكني ..
اي تيغ ...خود را تيغ مي نامي و به نام شمشير به خود مي بالي ...چگونه فرود آمدي بر اميد و آرزوي رسول ...چگونه نشست كردي بر فرق بوسه گاه پيامبر ...تو حرمت كعبه را شكافتي يا فرق منور زاده كعبه را ...گريه هايت به هنگام فرود بوسه گاه نور بود و چكاچكت به وقت بران،به سان رعد و برق تزلزل دلهاي كودكان يتيم ...
نفرينت باد ملجم مرادي ...شقي ترين موجود كه ننگي تاريخي را بر پيشاني هستي ادميت از ازل تاابد حك نمودي ...
ان گاه كه به قصد جان نور راهي خاستگاه نور شدي بر خود مي باليدي يا نفرين زمانه را يدك مي كشيدي ؟
همراز شيطان شدن و هم پياله ابليس ننگي است به وسعت تعبير خوابي مخوف ..آنگاه كه شكم را تكيه گاه ناخواسته خود نمودي و تيغ حايل شد ميان تو و زمين و خال و خواب و خيال ...
جمله همراز و همناله چاه را به ياد نياورده اي ؟ (انبيائ بر پشت خوابند –اوليا بر دست راست – خواب شيطاني بود اي ملح دين –اينچنين خفتن خطاست).
فزت و رب الكعبه ... رستگار شدي ؟ ديدار رسول و ملاقات بانوي بهشت جز رستگاري انعام ديگري نيست . اي شب زنده داري كه فاصله خود را با مرگ را مويي ترسيم نمودي .....
شهادت فرزند كعبه را به همه شما تسليت وتعزيت مي گوييم
(از دل نوشته هاي سيد تقوي-دوازدهم مهر ۸۶)

