...
گاهی در کوچه پس کوچه های افکارم غرق می شوم ودر میان سیگنالهای ذهنم
سراغ از بازیچه های کودکی ام می گیرم . گریه هایم سندی است بر ادعایم وگودی
چشمان و سرخی نگاهم شاهدی است بر فلاکتم .
چه زود گذشت ضجه های شبا نه ام در میان دنیای کوچک گهواره.
شیطنتهایی که خالص بود وبی ریا . خنده هایی که نماد صداقت بود ویک رنگی.
قطرات اشک ولبهای وارونه ام فریاد ارتباط بود در دنیایی به وسعت محبت.
وچه خوب می نگریستم در چشمان دختر عمویم بی هیچ غرضی.
هیچگاه نامحرمم نخواندندومهر معصیت بر چشمانم ننشاندند.
و هیچگاه تیر نگاه نخوردم وزوزه فریاد غربت نشنیدم .
چشمانم در خواب وبیداری می خندیدند ولبانم اشک فراق می چکاندند .
همیشه از شب می ترسیدم .
آنگاه که همه خواب بودند من قنوت بیداری می خواندم وزمزمه های گرگهای
شبگیر را می شنیدم .
خدایا من نمی خواستم بزرگ شوم وپا به این برهوت هزار رنگ بگذارم ودر میان
چرخهای روزگار روضه غربت بخوانم .
من در راه عبور از پل کودکی در میان چشمان دختری از جنوب معصومیتم را گم
کرده ام...وهای های می گریم صداقتم را که به بهای بلیط قطار زمان به گیشه
هوس سپردم.
من گم شده ام زیر پای مسافران شبگرد.
از گرگهای بیابان وشغالهای خیابان می ترسم ودر میان نگاه کفتر خوابیده بر بام
خانه مان عشق را طلب می کنم.
اینجا سرزمین قابیلهاست...
اینجا در دادگاه سکوت معصومیت کودکی را به جرم خواب به دار حضور آویختند.
ودر گورستان دنیای وحشت مدفون نمودند .
اینجا خون را می نگارند وخون نامه را در میان گیسوان دختری تنها صحافی می کنند.
اینجا در ردای دروغ عاشق می شوند ودر دفتر خانه هوس عقد محبت می بندند .
اینجا دلها به سان خیابان سیاهند وچشمها همانند غروب سرود انا الغریب سر می دهند .
((می خواهم بر گردم به کودکی...)).گم شده ام در میان بوته های خیال...
وهستی را می خوانم تا زنگار از روحم بزداید.
پس می کوبم بر طبل تاریکی تا شاید روزی درمیان خواب وسکوت برگردم به ...
تقوی/۲۹ فروردین۱۳۸۵

