نمي دانم از خود بنويسم يا ...
اما مي دانم كه همدرد سكوتم و هم پياله غربت...فراروي زمانه ام و قسم خورده تقدير...سرزمين سوخته دلم جولانگه نامردمي هايي است كه شب مي پرستند و شبنامه مي نگارند...چه بد زمانه اي است بانو...حضورم را به بازي گرفته اند يارانم...دلنوشته هايم را ديوانگي محض مي خوانند و نگاهم را تير مسموم هوس...بانو؛اينجا چه ارزان دل مي فروشند و در بازارچه دلدادگي تورم عشق چه پايين است...خروار خروار دل وقلب به قيمت نيم نگاهي ارزاني لبخندي سوخته مي شود...بانو اينجا قلبها را شبانه تا به سحر اجاره مي كنند و دلها را تخته سياه تمرين عشقهاي دروغين...اينجا تبسم مي زنند محبت را در پستوي خيالي سياه و مي گريند لبخند را در ميان لبهاي ترك خورده غروب ...بانو مي خواهم برگردم...
نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

