تبليغاتX
تا غریبی راهی نیست...

 

بذار سفره دلمو زیر شیرونی اشکهات وا کنم بانو...می دونم پیاله دردم،سوهان زخم قلبته...ولی قسمت میدم به سینه زنگار گرفته ابرهای آسمون...به نم نم التماس بارون چسبیده به گیسوی دختر آفتاب ....قسمت میدم به زار زار گریه گنجشک مونده از قافله کوچ...کرشمه لبخندمو خط خطی نکن...می دونم دزد نگاهم ودروغگوی قهار قمار عشق...می دونم صاف صاف می خندم به گل رز ومچاله می کنم دستمال گل سر لیلای خیالتو...می دونم کافر تبسم بارانم ومرتد مذهب عشق...

نفرینم نکن بانو...دیار به دیار وکوی به کوی از سرمه سیاه ستاره سهیل تا کلاغ بارون مرثیه پیرغلام  فاصله می کارم و جدایی درو می کنم...

خجالت می کشم مژه های خیستو دخیل ببندم...بر بلندای بام ابروانت سه تار سجود می نوازم وزلف شونمای پریشانتو به رکوع می ایستم...

سلام بانو..مسافر دشت جنونم...سوار بر مرکب آرزو...اذن سفر می خواهم...می خواهم بتازم تا صحرای حضور بی هیچ دوز وکلکی...مهلت بده بانو تا سیر سیر لبخند بزنم کلامتو ووخروار خروار برقصانم خط وخال وخیالتو...

می ترسم...از دستانم می ترسم...که شلاق بزنن شانه های نحیف احساسمو...می ترسم بانو...از خروش نفسهای زخمی هوسم می ترسم...از سرود پاره های بی حریم وتند زبانم می ترسم...بانو دستم را بگیر...به خدا از گربه سالان هوس ران کوچه پس کوچه های ویران دلم می ترسم...از باد گیر گر گرفته غروب، پشت زوزه گرگ صفتان زیبا روی می ترسم... کمکم کن...خوابم گرفته بانو..

دو رکعت سلام ،واجب قربت الی الدخیل...

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

ساده ای یا زمانه را به بازی گرفته ای

به چشمانم نگاه کن...

سیاهی مردمکانم، طبل پاره نیزه های عریان کلام توست

خوابم را لبخند بزن وخیالم را تا پس توی ترانه بی کسی فریاد کن

تا انتهای جاده فراق همراهم باش...

دست در دست ونگاه  درنگاه

خسته ای یا چشمانت را سرمه خاک کشیده ای؟

رنگین کمان آرزوهایم رنگ باخته ابروان مهتاب است

مسافرتنگه تاریکیم در مسیر یخ زده خواب

اینجایم...

در انتهای خط

کمی مانده به آخرین پاراگراف سقوط

یا دستم را بگیر...

یا ببند دفتر خاطرات احساس را!!

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar