تبليغاتX
تا غریبی راهی نیست...

آبشار موهايت را

 

از کوه شانه هايم سرازير مي کني

 

منظره طبيعي

 

عاشقانه مي شود

 

گل ِ سر

 

تنها گل بي بوي موهاي توست

 

مي چينمش

انگشتان حسودم

 

مدت هاست شانه را بازنشست كرده اند

 

نوازشت مي کنم

 

با هر طره

 

شيشه ي عطري باز مي شود

 

لوس مي شوي

 

 

« بابايي! خوابم مي کني؟ »

سينه ام را بالش مي کني

 

چشمانت قانون عروسک ها را مي شکنند

 

باز مانده اند

 

و جز با لالايي بسته نمي شوند

 

 بابايي  مي شوم

بابا عاشق شده امشب

 

بسته که نشدند

 

خيس هم شده اند

 

چشمانت

 

پدرها هيچ وقت

 

لالاگوي خوبي نبوده اند

 

اشتباه اما

 

از تو بود که

 

سينه اي عاشق را

 

بالش کردي

 

با اين دلي كه در بالِشَت مي تپد

 

خواب نخواهيم داشت

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |
 

در جدال با دنیا،خواب آخرین خیال قیصر بود                                              

دنیا قفسش بود در چار دیواری سکوت

وکلامش سوزش مردان مرد بود به وقت تکلم

آمده ام تا(( دستور زبان عشق)) را درلابلای مردمکان چشمت تفسیر کنم

آمده ام تا لالایی حضور در (سفر ایستگاه قطار)بنوازم

حال فهمیده ام تو ساده نبوده ای...من ساده بودم

که حضورت را در کنار نرده های بیرنگ قطار وداع حس نکرده ام

وچه زیبا به تصویر کشیده ای:

((قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

ومن چقد ساده ام

که سالهای سال

 در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

وهمچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!))

اما چه زود نی نامه کوچ در فصلنامه رحیل نواخت

روحت شاد وروانت غریق رحمت قیصر امین پور...

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar