موسم سبز شکفتن از راه رسید...
گیرند همه روزه ومن گیسویت
جویند همه هلال ومن ابرویت
در دایره دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است وآن هم رویت
چه زیبا زبانه می کشی وچه زیبا دل می ربایی...فرسنگها نرسیده عاشق می کنی و وجبها ترک نکرده می رنجانی...بر سر کوی دوست عریان از هر تعلقی و خالی از هرغروری سرود خوش رندان سر می دهی ...چه زیبا طلوع کردی رمضان...چه زیبا سوار بر بال خیالت بر سفره نور جلوس نمودیم...رشته رشته قلبم به مویی بند است رمضان...همان مویی که گویند پل صراط مان است به وقت محشر...همان مویی که دل به زلف یار گره زده ...همان مویی که موسیقی دلتنگی را از فرسنگها چشم انتظاری به کمان خم ابروی دوست با ملودی عشق تنیده است...قلبم شکسته است رمضان وگلویم پر از هبوط ناگفته ها...چشمانم غرق بی مهری است از دست زمانه ودستانم به جرم ناکرده ها پینه بسته دستبند خود فراموشی است...پاهایم به جرم بی حرمتی به خاک در غل وزنجیر دیو توقف است...اینجا شانه به شانه صف کشیده اند وارثان خیالم رمضان...دستانم را به نشان تضرع به سوی عرش دراز می کنم...وزمزمه (اللهم اهل الکبریاء والعظمه واهل الجود والجبروت و...)وشاید اوج بگیرم ...شاید در برابر هیاهوی قلبم تحصن کردم با یک شمع ویک جلد فریاد...شاید چشمانم را به جنگ فرا خواندم رمضان...نمی دانم ...باور کن نمی دانم ...
خیابانهای خیالم خالی از مسافر است رمضان...گویی وامانده ام از قطار عروج...ای کاش بر سفره افطار انتظار خرما وخال وخضوع می نهادم وبه کفتر خونین بال رمیده از بام امیدم تکه ای نان تعارف می کردم...
اما قول می دهم در سحرگاهی درهمسایگی قنوت برخاک پای حضرت دوست تا سپیده دم روشنایی سجده تسلیم نهم...
به امید آن روز رمضان...
بر دیوار گچی خیالم لم داده ام
وکرور کرور پلکهای چشمانت را ورق می زنم
از همسایه دیوار به دیوارمان بپرس
دخترک خیالم را می گویم
همانکه شبنامه لبخند هدیه می کرد به باد
هر شب مطالعه ات می کردم
تا...تا از یادت نبرده باشم در بلوای خوابهای پریشان کودکیم
...
مسافرانی بی مقصد
وصندلی هایی که از ازل خاطره ام
جایی نداشتند!
کودکی گرسنه از مادر بوی نان داغ می خواهد...
جوانی
دست در زیر چانه
بر بخار شیشه، نقش تشنگی ماهی را می کشد...
پیرزنی دلخوش، پیاله ای به همسفرش می بخشد در راه
پیاله ای خاموش...
وپراز خالی رویا.
من اما...
هنوزایستاده در کنار آخرین ردیف ازخفقان قلبم
فریادی می زنم:
«آقا همین ایستگاه جهان نگه دار...
پیاده می شوم! »

