تبليغاتX
تا غریبی راهی نیست...

سلام دختر آفتاب تولدت مبارک

.هنوز بیدارم وتنهاییم را سیاهه می کنم ...هیچ رمقی نمانده ومی دانم که خواب از سرم پریده ...اما همچنان به دیواری که سالهای تنهایی همرازم شده است، ذل زده ام ...

آرام آرام وپاورچین پاورچین چشمانش را مرور کردم  وموهایش را با دستان خسته ام نوازش نمودم...از خواب پرید ونگاهم کرد ...زوزه نگاهش را می شناختم ، بارها از دور دست صدایش را شنیده ام.

آری خودش بود ، جوابم را داد وآرام نشست، ابروان کمانی اش را دید می زدم وگهگاهی بر رقص چشمانش سرود حضور می خواندم، کاش می شد از مژه هایش نقاشی کشید وبر تارک قلب شکسته شب شکن تلی از بوم نقاشی بایگانی نمود.از دیار شمال عشق بود ..تنهایی لبخندش بود وآرزویش آساییدن در بستر رهایی .

می دانی غریبه صبحدم را به انتظار نشسته ام تا چشمان دختری از جنس آفتاب را نظاره کنم وبربلندای بامی به ارتفاع ابروان ماه ندا سر دهم که زندگی را زیر سایه گلی از بوستان شمال عشق آموخته ام ومی نویسم خاطرات چشمان دختر منتظر را ...

امشب بغضم شکسته شد ولبانم زمزمه وجود سر دادند وبه زودی خواهم نوشت که سکوت را به غل وزنجیر کشیده ام تا دیگر تنهایی به باد تمسخرم نگیرد .

آهای غریبه باور کن خوابم نمی برد ، پنجره را به تماشا نشسته ام ...دختری لالایی وجود می خواند ومن شانه هایم را می لرزانم تا اشکهایم گونه های به یغما رفته ام را سیراب کند .

غریبه هرشب همدم تنهایی هایم رفتگر شهرداری بود ...وچه خوب جارو می زد دل چرکین آسفالت سیاه را ...وامشب کسی را پیدا کرده ام که غبار قلبم را جارو زد ونور انتظار به گودی چشمان خیسم بخشید 

خاطرات خیسم را بر می دارم وبر دستان دخترکی معصوم آویزان می کنم تا روزی بیرق  تنهایی ام را بر بام ابروانش به احتزاز در اورم

بیست و دوسالگی دخترک را با چشمان خود دیدم ، آرام پنجره قلبش را مفتوح نمودم وبا دستان لرزان وپینه بسته ام ...نگارش نمودم تولدت مبارک ، نگاه خسته وخواب آلودش را به من انداخت وگفت:

همیشه این را به یاد داشته باش که(( امروز شوق فردا داریم وحسرت دیروز ، اما امروز زیباتر از دیروز...وفردا امروز را در می یابیم که فردای دیروز ، دیروز فرداست))

خوابم تمام شد وستاره دستی تکان داد وبه آسمان رفت ...ولی هر شب پشت پنجره انتظار سوسو زدنهایش را به انتظار می نشینم ...

وتنها ویکرنگ فریاد بر می اورم ..

دختر آفتاب تولدت مبارک

...سلام

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |
هی یابو این نوشته ها فروشی نیست

اینا همه زنگار دل یه کفتره ...

که از پله هزارم یه ساختمان یک طبقه سقوط کرده

مسخره است نه...

چشات برق غم یه خود ارضایی داره

می دونی من از راه هرگز برگشتم

میان خطوط قرمز زمان گم کردم یه زره غرورمو...

آینه، دیشب پتوتو بغل کردم و برای پلنگی که بهم می خندید زار زار اشک می ریختم

بسه دیگه وامونده...

آخه تو همون بچه ای نیستی که وسط یه زن ویه مرد خوابیده

..واستراتژی شیر خشک لب طاقچه رو آنالیز می کنه

تو رو چه به این حرفها...

جون مادرت فحش ناموسی نده

 آخه من کلی فحش یه خطی نوشتم تا امشب یواشکی به دنیا بدم

یعنی شب میرسه ...

یه عالمه ستاره نذر کردم اگه شب بشه

اه بابا صدای نوارتو کم کن دارم خواب میبینم

از قبر جدیدم خیلی خوشم میاد ...

هیچی پله نمی خوره

هی دیوونه یعنی نمی دونی قبرت بی آسمونه...؟

خدارا شکر یعنی الان شبه؟

پس نذرم چی..!یعنی ادا نمیشه؟

دیوونه بگیر بخواب

راستی نوشتمو می فروشم

می خوای!؟

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar