خیس سکوتم ...
کسی نیست خشکم کند
یک خروار خستگی وخواب
یک چمدان غروب وغم...
مسافر سرزمین تنهاییم
با پرواز انتظار
...وسوار بر بالن فراق
می تازم تا آنسوی چشمان یار
ومی نگارم خاطراتم را با جوهر اشک وکلک بغض
می ترسم از خواب
شاید...شاید بر نگردم
وانتهای سکوت مرگی است به وسعت تعبیر خواب مادر بزرگم
پس دستمال سیاه سرت را به دستانم هدیه کن
تا به هنگام خواب به چشمانم ببندم
می خواهم زود بخوابم
شب به خیر دختر افتاب
شب به خیر
آغاز می کنم پایان را
وارونه می نوسم ...
از ته دالان خیال خواهرم را صدا می زنم با زبان بی زبانی...
ندایی نمی شنوم
سکوت می کنم
راستی انتظار رنگ بی رنگی است.. می دانی؟
وغروب زمزمه رقص اشک است به هنگام زلزله تنهایی...
منو می شناسی؟! من جامانده سکوتی سیاهم
وپسمانده غروبی غمگین...
هی هی هی!!!
می دونی کجای زمانم؟
باور کن خود نمی دانم..!
پل تاریخ شکست و من جا مانده ام از قطار آینده
نقطه سر خط...
((...مکه برای شما
فکه برای من...
بالی نمی خواهم
این پوتین های کهنه هم می توانند
مرا به آسمان ببرند..))
دیگر نای سخن ندارم...
چشمانم فاصله ها را نمی بینند
ودستانم که سخاوت را به بازی گرفته اند در میدان مین بی مهری...
یاریم کن همسفر که اینجا رجز خوانان قنوت ریا می خوانند ...
و بازیگران چشمان خورشید را صحنه افکار چرکین خود نمودند
کمکم کن ...
دیگر فردا را نمی خواهم
پس سلام

