تبليغاتX
تا غریبی راهی نیست...
 

 
در انتهای هر سفر

در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
كه مادران سیاه‌پوش
داغ‌داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده‌ها سر برنگرفته اند...

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

 

با کلنگی بر دوش آمد

 

وقتی که مزارم را دید

 

و حالا میان آن همه دشنه

 

دنبال خنجری می گردد

 

که به من بخشيده بود

 

تا عاشقانه و گنگ

 

روح عریان کرده ام را

 

س - ل - ا – خ- ی  کنم

 

خوابم می آید و

 

سردم است

 

استخوان هایم

 

سگ لرزه گرفته اند

 

اين بغض هم

 

 خفه می کند و

 

 نمی شکند

 

حفره ی دهانم پر از خاک است

 

و نمی توانم

 

نمی توانم ف- ر- ی - ا - د  بکشم

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar