تبليغاتX
تا غریبی راهی نیست...

به نام نقش بند خاک 

همسایه :

سوار بر اسب خیالم

گیسوانت همچون شلاق

صحرای عریض شانه هایت را در می نوردد

وچشمانت که سرود جنگ می خوانند

می شکنند تابوت مرگم را

همسایه: 

میان من وعشق رگی فاصله است

همسایه:  

آن روز که می گریستیِِِِ خوابهای سبز کودکیم را

در قطره های بلورین اشکت تجسم کردم

وآن دم که با انگشتان نحیفم

ترنم باران اشکهایت را کنار می زدم

دنبال خاطرات گم شده ام می گشتم

همسایه:

به وقت گرگ ومیش

که بال فرشته می ریخت بر زمین

 آمدم

تنها وبی ریا

فریاد زدم مبارک باد روئیدن گل 

اما نشنیدی!

آسمان آن لحظه خونبهای لبخندت بود

وزمین جولانگه برق چشمانت

همسایه : 

من اسیر جاده ام

جاده های بی چراغ

نامه های بی نشان

سایه ها ی بی حساب

همسایه : 

آیینه زاده آب است وقناری بی یار

((قسم داغ شقایق عشق است)) 

سایه سرخ سخاوت خورشید

همسایه: 

راستی زندگینامه من چیست؟

بیرقی رنگ سیاهی

ساده بودن

خنده با خنجر نمودن

مرگ خواندن

شب سرودن

همسایه:    

گنهم چیست؟

بایستن وماندن در دهر؟

تاختن تا فراسوی کویر؟

بسته بر چوب صلیب؟

همچو منصور حلاج

کنج فرات جان دادن؟

همسایه:

بمان

و

سلام

تقوی/

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

...

چه ميهمانان بي دردسري هستند مُردگان !
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند
و اندكي سكوت

(حسین پناهی)

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

شهادت هم کلام چاه وهمراز نخلهای سوخته کوفه ی دلداده گان حضرت مولی الموحدین حضرت علی (ع)تسلیت وتعزیت باد.

دوباره مسجد و محراب سر شکسته شده

فقط برای سری که سحر شکسته شده

نماز آخر دريای عشق طوفانی است

ميان سجده، جبين قمر شکسته شده

برای چيست زمين...عرش...غرق خون شده باز؟

برای چه ملک الموت پر شکسته شده؟

نگاه کن! ...که ملايک به سينه  می کوبند

...که جبرئيل امين  هم کمر شکسته شده

نگه کن به علي«ع» اين دو روز آخر عمر

چقدر پير شده....بيشتر شکسته شده...

دوباره مردم اين شهر  خاک ميريزند!!!

دوباره پای پيمبر مگر شکسته شده؟؟!!

فضای  «کوفه»؛اُحُد می شود و حمزه؛علی!

دوباره قصه دندان؟؟نه سر شکسته شده!!!

دوباره تازه شده داغ استخوان هايی

که بين آتش و ديوار و در شکسته شده........

از آن شبی که علی غسل داد فاطمه را....

کنار چاه سرش مستمر شکسته شده....

کنار چاه......

کنار چاه......

 

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

امشب
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتی گوشهايم را با پنبه پوشانده ام،
تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!
جز سایه خیالم را ...
می دانی :من که نمی دانم چگونه یافتمت
 مي خواهم خودم برايت بنويسم!
مي بيني؟ دیگر خوابم نمی برد
ديگر كارم به جوانب جنون رسيده است!
شب راشکسته ام وروز را به ملاقات فراخوانده ام
سوار بر اسب کلمات گشتم تا رامشان کنم

و واژه زیبای سایه را بر تارک قلب بنگارم
ديگر نه شعري مانده ...،
ونه توانی برای سرودن!
تو را می بینم بر پلکان سکوت
ایستاده بر باروی تنهایی

صدایت می کنم ...!

ولی جوابم نمی دهی ...چرا؟!

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

به نام آغازگر سکوت چشمانم

 

از تهی ترین پیمانه زمین می آیم

 

با قلبی که لوای باد است

 

در چکاچک رعد وتندر

 

گوش بر سماع باد وکواکب مشعل دارم

 

ستارگان می سوزند در پیکرم

 

جام رویا شکسته در قلبم الهه ی عشق

 

خاطره نیست

 

رویا مرگ است

 

آغاز ذکر نام توست

 

اما زبان را نه مجال کلام

 

که از قلب چاک

 

قطره زهر می رود

 

آغاز ذکر تو می کنم

 

که از کدام دشت بر آمدی

 

بگذار بر تو بیندیشم

 

ای...

 

ای زورق آسمانم

 

بگذار بگریم

 

کنار چنار بیقراری تو

 

که چهره بهار است ونیلوفر...

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده!!!

"پنجره را ببند و بیا تا بمیریم عزیزم!

 

 

متاسفانه درمیان برخی از سایتها و مخصوصا کلوبهایی که جهت ایجاد بحث وجدل وتبادل نظر راه اندازی شده است مطالبی تحت عنوان خود کشی حسین پناهی هنرمند فقید نگاشته شده است   وعده ای هم تحت عنوان مخاطب ویا عضو این سایت کلوبها به تبادل نظر می پردازند و مطالب کذب و وهم انگیزی که هدفی جز مغشوش کردن افکار عمومی ندارند درج ودر قالب خزعبلات به خورد عده ای نا آگاه می دهندلذا بر خود لازم و واجب دانستم که مساله را با زبان خودم بیان ودوستداران این هنرمند را به قضاوتی عادلانه ومنصفانه دعوت کنم.

  

سلام آقای پناهی! می گن شما مردید! سکته کردید! اما نه! نگران نباشید! ما این خزعبلاتُ باور نمی کنیم! مگه میشه شاعری که  لنگ کفشی پاره رو پل ماه عسل مورچه ها می دونه به همین راحتی تسلیم عمو عزارئیل بشه؟! نه! من یکی که باور نمی کنم! تو خودت بارها گفته بودی که نمی خوای بیشتر از چهل سال عمر کنی! این دفه هم خودت خواستی! نه؟! اصلا به اینا چه که می خوان از نمد مردن تو هم واسه خودشون کلا بدوزن؟! به اینا چه که تو چطوری مردی؟! تو برای ما همیشه زنده و تازه یی! مثل نازی که نمی میره! مثل گفتگوهای تو و اون که کهنه نمیشن! فرزانه ی روستایی عاشق! مگه میشه شاعری که این طور شعر میگه رو فراموش کرد:

 

"بیراهه رفته بودم

آن شب.

دستم را گرفته بود و می کشید

زین بعد همه عمرم را

بیراهه خواهم رفت."

 

یا کسی که گفته:

 

"به جز حضور تو

هیچ چیز این جهان بیکرانه را

جدی نگرفته ام

حتی عشق را."

 

هر بار که زخم خوردیم، هر بار که خسته از فخامت و پیچیدگی این همه روشنفکر نخنما هوس یک پیاله چای داغ شعرِ آتش پز به سرمون زد، چشمامونو و بستیم یهو خودمونو وسط کتاب "من و نازی" تو پیدا کردیم! تا برامون با اون زبون شیرینی روستایی که عطر لهجه ش حتا از صفحه های کتاب بیرون می زنه از فسلفه ی حیات بگی! فیلسوف شاعر! شاعر فلسفه گریز! هنوز مات و مبهوت میشم وقتی می خونم:

 

"درک زیبایی،  درکی زیباست.

سبزی سرو فقط یک سینِ، از الفبای نهاد بشری!

حرمت رنگ گل از رنگِ گلی گم گشته است!

عطر گل، خاطره ی عطر کسی است که نمی دانیم کیست،

می آید یا رفته است؟

چشم با دیدن رودخونه جاری نمیشه!

بازی زلفِ دل و دست نسیم افسونه!

نمی گنجه کهکشون در چمدونِ حیرت!

آدمی حسرت سرگردونه!

ناظرِ هلهله ی باد و علف!

هیجانی است بشر!

در تلاش روشن باله ی ماهی با آب،

بال پرنده با باد،

برگ درخت با باران،

پیچش نور در آتش!

آدمی صندلیِ سالنِ مرگِ خودشه.

چشماشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است.

دلشو می بخشه تا نگاه ساده ی آهو را در بکنه!

..."

 

یا وقتی به اونجا می رسم که نوشتی:

"...

این جهانی که همه ش مضحکه و تکراره!

تکه تکه شدن دل چه تماشا داره.

دیده ام دیدنی دنیا را!

چرخه و چرخشه و پرگاره!!

خیابون مهمتر از پاهای ژان پل سارتره

منظورم رفته و جای رفته

چمن از نگاه پابلو نرودا جدیتره!

منظورم سیرِ و منزلگه سیر!

سیستم سرگیجه کار و حقوق،

لذت جویدن و مزه ی کافکا را خنثی کرده!

منظورم غریزه و قانونه!

تُکِ پار فتنِ همسایه ی "واگنر" اونو دلخور کرده!

منظورم رابطه و دریافته!

سرویس کامل بشقابای "مادام بواری"

هنر آشپزیشو لوث کرده!

منظورم عاطفه و تکنیکه!

پشت این پنجره، علم،

چتر شک دستش و از آفتاب حرف می زنه.

با کت وارونه، در باب حواس

با کفش لنگه به لنگه، در باب جهت

با هیاهو، در باب سکوت، تز می ده!

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست!!"

 

نه حسین جان! نمی خوام برات مرثیه بخونم! راستشو بخوای برات مشکی هم نمی پوشم! اینا رو هم از سر جوگیری ننوشتم! گذاشتم تا آبا از آسیاب بیفته و بشینم یه دل سیر ازت بنویسم! نمی خوام تو رو با این جماعتی که فقط با "آژانس دوستی" تو رو به یاد می‌آرن  قسمت کنم! می خوام امشب تو خیابون تنهای تنها راه بیفتم و هی زیر لب بخونم:

"...من تو را

او راکسی را دوست می دارم...

من تو را

او را

کسی را دوست می دارم...

 

... و اینچنین شد که،

پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی

من و نازی با هم مُردیم!"

 

 

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |




دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...


باد و بارانی بود اندرون دلم ...


و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...


کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن


خوب ... برای که بنویسم حالا ؟


تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!


یادم آمد ...


آدم برای خدا چیزیکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،


خدا خودش برمی دارد ...


پرشدم از شوق برای نوشتن ...


دراز کشیدم روی زمین و دستی زیر چانه


 و دستی بر روی کاغذ


نوشتم :


سلام ، محبوب من ...


چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی


چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...


صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و


نسیم را می وزانی بینشان ...


آدم حالی به حالی می شود !


هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،


دل آدم را اینطور ببرد


خورشید هم ناز می کند مثل خودت ...


آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم


و داغش می کند با سرپنجه هایش


تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !


معشوق صبور من ...


می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،


می آيی به پيشم


دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام


دانه های شبنم می کارد ،


رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح


مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف


اگر تو نبودی "تو" معنی نداشت !


تو تمام " توی" منی ...


اگر می بينی چشمم به در می ما ند


نه اينکه يادم رفته " تو" هستی


که می دانم هستی در کنارم ...


منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !


و برود و بگوید کسی نیاید


معبود من ...


اگر ديدی روزی کسی در کنارم بود


خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"


را با خود داشته که رهایش نکردم !


مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!


گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست


مطلوب من ...


سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...


نکند يادت برود که سخت نيازمند توام


من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی


تو بايد مرا باور کنی


از تمام خواستن هايم


تو خيلی خوبی


برای کسی که دوستت دارد


و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...


مهربان من ...


می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟


چرا نشود ...


راستی يادت نرود


نامه را تا کردم و سُراندم زير گوشه فرش


خدا خودش ياد دارد


کاش جوابش را بدهد


ندهد هم می دانم که می خواند


چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...

نویسنده: گمنام

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar