تبليغاتX
تا غریبی راهی نیست...

...

هنگام رفتن

در چشمان عشق نگریستن

آنچنان مشتاق ماندنت می کند 

که پای رفتنت سست می شود

و رفتن را مرگ می پنداری

پس چشمانت را ببند

و پا در جاده بگذار

و همیشه به یاد داشته باش

گاهی وقتها برای بودن

باید رفت...

ومن می روم تا بودنم را ثابت کنم

از همه دوستانی که گهگاهی به من لطف داشتند :

خواهران خوبم وبرادران دوست داشتنی ام از صمیم قلب می خواهم

که این برادر کوچکشان را دعا کنند

شاید برگشتم وبر دیوار زرین دستنوشته هایتان

بوسه خلوص زدم

و یا بر بالین سرخ نگاهتان اشک سکوت ریختم

و بر بام نظر خواهی وبلاگتان شاخه گلی کاشتم

حق یارتان

شاد باشید وشاکر

... و بدود

 

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

آن گاه بود كه سكوت كردم

 

 آن گاه بود كه نا فرماني كردم و آن گاه بود كه خود را ديدم


خود بگو جرم من چيست


شايد تنها جرم من غرور نگفتنم بود...

 

 آ ن غروري كه در من ايجاد شد بدون هيچ خواستني


آن غروري كه هرگز به من اجازهء بيان نداد


آه غرور تنها جرم من ، بزرگ ترين جرم من


......


آقاي قاضي


شايد بتواني مرا اسير زندانهاي تاريك تنهايي كني


شايد بتواني گردنم را با گيوتين سرزنش از سرم جدا كني


ولي نمي تواني هوارم را نشنوي


هميشه فرياد بي گناهيم در گوشت ميماند وشايد تو را عذاب دهد

...

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar