عید مبعث وطلوع خورشید رحمت العالمین، کلید واژه آزادی
وصلح ورحمت حضرت ختمی مرتبت (ص)مبارک ومیمون باد.
...
محمد (ص) مي آيد
و همراه با خود، ربيع قلوب و بهار جان ها و طراوت ايمان را به همراه مي آورد
محمد مي آيد
از نسل ابراهيم بت شكن، از سلاله پاكان، از دامن آمنه عفيف ، از مكه معظمه ، از خانه خدا
از بلندای کوه نور با کوله باری از رسالت
با مشعلي از حق ، با طلوع حضرتش کفر به خاموشي مي گرايد
به نشان هبوط دروغين لات وعزی ، در جلوه جمال الهي و جلال كبريايي
پس از شب یلدایی ظلمت وبت پرستی ، پس از قرن ها قساوت و سال ها سفاهت
و با اين «ميلاد» لرزه و شكاف...
به نشانه اين كه از اين پس كعبه دلهای عاشق كوي عشق است
و سكوي آزادي...
محمد مي آيد
تبر ابراهيم بر دوش
عصاي موسي در دست
قلب مسيح در سينه
عزم نوح در اراده
صبر ايوب در دل
زيبايي يوسف در رخسار
حكمت لقمان بر زبان
حكومت داود و سليمان در سايه قرآن ...
مي آيد ...
از ديار يار و كوي وحي مي آيد ، از سوي خدا
با دروازه هايي از علم و عرفان ، و مرجان هايي از آيه و سنت
مي آيد ، تا دردجهل را با داروي حكمت درمان كند
تا مردم را ازستم اديان تحريف شده ، به عدل اسلام بكشاند
پس:
((اقرا باسم ربک الذی خلق))
...
این مرد که پشت پنجره مینشیند
چشمچران نیست
دنبال واژهای باکره میگردد
از حرفی گلویش میخارد
نمیداند با کدامین لغت
سرفههایش میگویند:
« به دستهای تو عادت کرده بودم
حالا هیچ مخدری
مسکن دردهای کهنهام نیست »
بیکار نیست
این مرد
کارش
تنها
نشستن است.
به مناسبت سالگرد حسین پناهی:
وبه یاد بهلول ایران که درهفدهم مردادی سیاه شمع وجودش خاموش گشت.
بر گرفته از خاطرات حسین پاکدل :
و به زودی همه در زير خاك خواهيم خفت. خاكی كه به هم مجال نداديم تا دمی بر آن بياسائيم.
همه چی از ياد آدم ميره
مگه يادش، كه هميشه يادشه.
داشت برای ما تعريف می كرد. خودش راوی اين آخرين سفرش بود. برای ما، داوود ميرباقری، عبدالله اسكندری، رسول نجفييان و من(حسین پاکدل) و ديگران می گفت. آرام وبی صدا مثل هميشه و تو بايد گوش تيز می كردی تا بشنوی. می گفت غروب خودم آمدم به طاطائی صاحب سوپر ماركت بغل خانه ام گفتم:
ما چيستيم ؟
جزملكولهای فعال ذهن زمين،
كه خاطرات كهكشان ها را مغشوش می كنيم!
...
می بيني!
می بينی به چه روزی افتاده ام؟
حق با توست. می بايست می خوابيدم.
اما به سگها سوگند، كه خواب، كلك شياطين است تا از شصت سال عمر، سی سالش را به نفع مرگ ذخيره كنند.
داوودمیرباقری اصرار داشت او را برای نقشی در سريال " مختارنامه " به كار بگيرد. متن را حسين نخوانده بود ، اين اواخر اصلاً حوصله هيچ كاری را نداشت، می گفت برايم تعريف كنيد. و داوود برايش تعريف كرد. حسين می گفت: داوود جان اگر اجازه ميدی مثل اون نقش كوتاه تو سريال امام علی بازی كنم، ميام. اونجا وقتی گير خوارج افتادم كه می خواستن به بهانه امر به معروف، شيكم زنمو پاره كنن هر چی دوس داشتم گفتم. داوود گفت: نه حسين، تو همونی رو گفتی كه من می خواستم. با اين حال داوود متن آورده بود بخواند. حسين دست به دامن عبد شد كه به داوودجان بگو من الان وقت ندارم قراره قدری در زندگی بميرم. راست می گفت می خواست بقيه عمر را راحت بميرد. داوود می گفت: من نمی دونم جنازتم شده بايد بياد بازی كنه. حسين گفت: ميام! و من می دانم خواهد آمد. رگ خوابش دست شريفی نياست، منتظرش بوديم ، كه مدام تلفنی می گفت به حسين بگين نرو من الان ميام. و نيامد تا رفت. آخر حسين گفت: تا بقيه ميان، براتون شعر بخونم ؟ داوود گفت: حالا كه قراره بيای بازی كنی بخون. حسين اين شعرش را برايمان خواند، درست بعد از آنكه آمبولانس جسدش را برده بود.
خورشيد جاودانه می درخشد در مدار خويش
مائيم كه پا جای پای خود می نهيم وغروب می كنيم
هر پسين.
خيلی وقت آنجا بوديم. ديگر بوی سكته ومرگ حسين رفته بود.
وقت خداحافظی حسين به داوود كه می گريست گفت:
جا مانده است
چيزی جائي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهای سياه
و نه دندان های سفيد.
تا دم در همه را بدرقه كرد. و دعوت كرد با او باشيم وقت خاك سپاری، می گفت:
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم.
...
(وحسین به سوی ابدیت پر کشید)
ساعتم را نگاه کردم ، چیزی به شروع برنامه نمانده بود ، خانم آذیش خسته وکوفته با مشتی کاغذ وکتاب جلوی در دانشکده ایستاده است. مرا از تاخیر در حرکت آگاه می کند ...سوار بر پرایدی سفید رنگ دانشکده را به مقصد فرهنگسرای هنر واقع در خیابان جلفا ترک می کند ومن بعد از رایزنی با چند تن از بچه ها به سمت فرهنگسرا حرکت می کنم .
پله های فرهنگ سرا را یکی پس از دیگری طی می نمایم ، چهره های آشنا که هر چند وقت یک بار در هر برنامه وجلسه وکنفرانسی می توان زیارتشان کرد ملموس وآرامبخش است.
اولین عکسی که چشمانم را به ستوه می آورد،عکس میر افضلی است که چه مظلومانه سکوت را در آن پرواز ننگین پذیرفت . بی اختیار می ایستم وبر چشمانی که وجودم را می گریاند خیره می شوم ...
((نفرینت باد سقوط ننگین، که چنین فرزندان خبر را به قعر بی خبری فرستادی ...ننگت باد آسمان که فرزندان قلم را در آغوش نکشیدی وچتر حیات را بر قامت آنان نگستراندی ...
زمانه ...وای تقدیر چه خوب رقم زدی سرنوشت نانوشته های دوران را بر فراز آسمان عشق وچه زیبا سرودی غمنامه اصحاب رسانه را در دل روزی سیاه...ننگ ونفرینت بادc-130 که پرواز بر فراز عاشقی را مهر سقوط زدی و....)).
به هنگام ورود حضور قلم به دستان و دوربین بر دوشان فضای فرهنگسرا را روحی لطیف بخشید .
هر کس مشغول تهیه خبر ، عکس ،مصاحبه وشکا ر لحظاتی بود که تا ساعتی دیگر بر روی تلکسهای خبری به ثبت خواهند رسید.
چهره نحیف وآرام پیرمردی در انتهای سالن همانند سایر بچه ها نظر من را به سوی خود جلب کرده است ، آرام آرام واز بین جمعیت خودم را به انتهای سالن می رسانم .حدسم درست بود ، پدر شهید صارمی (خبر نگاری که در مزار شریف توسط جوخه ها ی آتش ددمنشان آمریکایی رخت سفر بست وروز خبر نگار به نام این شهید نامگذاری شده است) سادگی وصداقت و ادای کلمات شمرده شمرده وبا لهجه ای شیرین بر این دیدار جذابیت خاص می بخشید.
در گوشه ای از سالن فرهنگسرا عکسهای بقایی واناری(شهدای سانحه c-130) چشمان هر شرکت کننده ای ، به خصوص پرسنل ایرنا را اشک باران کرده بود ، در این مصاف آخرین جلسه حضور مهدی اناری رادر دانشکده همانند فیلمی در ذهنم مرور می کنم ، که خبر از ماموریتی جهت پوشش خبری مانور منطقه چابهار داده بود ...وخود نمی دانست که ماموریت مرگ را به انتظار نشسته است ...ونمی دانست که تا چند روز دیگر خود تیتر اول روزنامه ها وخبر گزاریها خواهد شد..وچنین شد ...
همزمان با پخش آهنگی وارد سالن اصلی فرهنگسرا می شوم ، هر کس در گوشه وکنار مشغول کاری است ،
عده ای دل به قلم دادند تا آنچه که بر گرده اصحاب رسانه وخبر گذشت به منصه ضحور بگذارند و عده ای همراز با دوربینهای خبری خود روایت سرخ پر حادثه ترین سال برای خبر نگاران را به تصویر می کشند.
با نوای دلنشین ندای حق رسمیت بر جلسه حاکم می شود...وسرود جمهوری اسلامی به نشان استواری واستقامت میهمانان را مجبور به ترک صندلیهای سالن فرهنگسرا برای لحظاتی نموده است .
خانم آذیش که بارها از شبکه خبر شاهد خواندن خبرها ی داغ وی بودم وراهنمای خوب ومشوق واستادی ارجمند برایم تجلی می شد ، با قرار گرفتن پشت تریبون وادای دکلمه های ادبی وگیرا همه حضار را به وجد آورد و لحظاتی بعدهمه را دعوت به تماشای کلیپی ، تحت عنوان خبر نگاران به ملکوت رفته رسانه ها نموده است ...
ضرباهنگی سوزناک قلمهای به خون آغشته فرزندان رسانه را از نوشتن وا داشت ...وچشمان هر نظاره گری را به قعر ضجه وسکوت فرو برد...
تصویر شهید صارمی ،خبر نگار ایرنا و لاله سرخ پر پر شده در مزار شریف ...
دلهای سربازن رسانه و منادیان دمکراسی وحامیان آزادی را به قله تفکر وتامل رهنمون وچشمان حاظران را در مظلومیت فرزندی از بروجرد محزون نمود ... تصاویر شهدای خبرنگار سانحه هوایی c-130 سال گذشته واقع در شهرک توحید ، شهید اناری ، بقایی ، میر افضلی ، برادران و...فضای ماتم وحسرت را بر فضای سالن حکمفرما نمود ، هر کس با خود خلوت نمود تا تجسم خاطرات تسکینی شود بر داغ فقدان کبوتران مهاجر ...
هدفم از نگارش این متن تعریف قصه وداستان ویا گزارش نبود و آنچه که بهانه ای شد تا این دستنوشته را به رشته تحریر در آورم بیان این قسمت ما جرا بود...
در ادامه پخش تصاویر ،عکسهای دیپلماتهای ربوده شده ایرانی در 20سال پیش توسط رژیم اسرائیل جو سالن را شورو غوغایی دیگر بخشید تا جایی که همسر شهید کاظم اخوان عکاس و خبر نگار ایرنا ویکی از ربوده شده گان این ماجرا سکوت غمگین سالن را در هم شکست وبا گریه ها یی که دل هر آزادمردی را به واکنش وامی داشت ، تریبونهای آزاد اندیشان وحامیان کاغذین حقوق بشررا نوک پیکان ضجه های خود قرار داده بود.
واما نکته آخر:
ضمن تبریک روز خبرنگار و گرامیداشت شهادت خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی محمود صارمی و دیپلمات های ایران در مزارشریف و ارج نهادن به تلاش های خستگی ناپذیر خبرنگاران و عکاسان در عرصه خبر، بدون هرگونه سیاه نمایی باید از جامعه خبری و هنری کشور سوال کرد در طول 23 سال گذشته چقدر تلاش شده است که کاظم اخوان را به عنوان یک خبرنگار در داخل وخارج از کشوربشناسیم
شعارهایی از قبیل اخلاق مطبوعات، تعهد روزنامه نگاری ودفاع و حمایت از خبرنگاران در نزد مطبوعات ما چه جایگاهی دارد؟
چرا مطبوعات حتی در روز خبرنگار به سرنوشت این خبرنگار توجه درخور و شایسته ای ندارند؟ حداقل در دو دهه اول اسارت این عزیزان کدام روزنامه نگار ویا خبرنگاری به سراغ مسئولین ذیربط رفته و از آنان سوال کرده چرا اسارت این شهروند سالیان درازی است که در پرده ابهام قرار دارد و چرا نباید سرنوشت آنان روشن شود؛ دلیل چیست؟
سلام دختر آفتاب تولدت مبارک
.هنوز بیدارم وتنهاییم را سیاهه می کنم ...هیچ رمقی نمانده ومی دانم که خواب از سرم پریده ...اما همچنان به دست نوشته هایت ذل زده ام ...آرام آرام وپاورچین پاورچین چشمانش را مرور کردم وموهایش را با دستان خسته ام نوازش نمودم...از خواب پرید ونگاهم کرد ...زوزه نگاهش را می شناختم ، بارها از دور دست صدایش را شنیده ام.
آری خودش بود ، جوابم را داد وآرام نشست، ابروان کمانی اش را دید می زدم وگهگاهی بر رقص چشمانش سرود حضور می خواندم، کاش می شد از مژه هایش نقاشی کشید وبر تارک قلب شکسته شب شکن تلی از بوم نقاشی بایگانی نمود.از دیار شمال عشق بود ..تنهایی لبخندش بود وآرزویش آساییدن در بستر رهایی .
می دانی غریبه صبحدم را به انتظار نشسته ام تا چشمان دختری از جنس آفتاب را نظاره کنم وبربلندای بامی به ارتفاع ابروان ماه ندا سر دهم که زندگی را زیر سایه گلی از بوستان شمال عشق آموخته ام ومی نویسم خاطرات چشمان دختر منتظر را ...
امشب بغضم شکسته شد ولبانم زمزمه وجود سر دادند وبه زودی خواهم نوشت که سکوت را به غل وزنجیر کشیده ام تا دیگر تنهایی به باد تمسخرم نگیرد .
آهای غریبه باور کن خوابم نمی برد ، پنجره را به تماشا نشسته ام ...دختری لالایی وجود می خواند ومن شانه هایم را می لرزانم تا اشکهایم گونه های به یغما رفته ام را سیراب کند .
غریبه هرشب همدم تنهایی هایم رفتگر شهرداری بود ...وچه خوب جارو می زد دل چرکین آسفالت سیاه را ...وامشب کسی را پیدا کرده ام که غبار قلبم را جارو زد ونور انتظار به گودی چشمان خیسم بخشید
خاطرات خیسم را بر می دارم وبر دستان دخترکی معصوم آویزان می کنم تا روزی بیرق تنهایی ام را بر بام ابروانش به احتزاز در اورم
بیست سالگی دخترک را با چشمان خود دیدم ، آرام پنجره قلبش را مفتوح نمودم وبا دستان لرزان وپینه بسته ام ...نگارش نمودم تولدت مبارک ، نگاه خسته وخواب آلودش را به من انداخت وگفت:
همیشه این را به یاد داشته باش که(( امروز شوق فردا داریم وحسرت دیروز را ، اما امروز زیباتر از دیروز...وفردا امروز را در می یابیم که فردای دیروز ، دیروز فرداست))
خوابم تمام شد وستاره دستی تکان داد وبه آسمان رفت ...ولی هر شب پشت پنجره انتظار سوسو زدنهایش را به انتظار می نشینم ...و
آهای سوداگر لحظه ها
شبانه چشمانت را پچ پچ می کنم
یک دقیقه مانده به اذان انتظار کلافه می شوم
سراغت را از باد می گیرم وسلامت را از رنگین کمان حسرت
چه آهسته ، آهسته گام می زنی روی ثانيه های من...
و باد چه مهربان است با شيطنت پلک هايم، می بينی؟
اما دفعه ی بعد که به دنيا بيايم گريه نخواهم کرد ، می دانم.
آسمان ، امشب پر از ستاره است و من با چه سرعتی دارم می گذرم...
دنيا مال شب شکنان است؛ من اين را فهميده ام.
با دو چشم مبهوت و بی رمق به يک رؤيا خيره می شوند
و پيکر خنکشان را می سپارند به عصيان يک شعر...
دنيا... ا... اين دنيا... مال شب شکنان است...
چيزی بر من می تابد ، بر خانه و گياه و سنگ ، بر تاول و طاعون و جذام
چيزی تنم را لمس می کند؛
وجودی صميمی و بی تاب همچون مرگ... مرگ عزيز...
شهر که خواب است ، غبار نقره می چکد روی قدم های تو
شهر که خواب است ، اشک هايم تکه تکه به
دامن آسمان می افتد و باد می بردشان به راه کهکشان...
چه آهسته آهسته گام بر می داری
عبور می کنی و خسته ترين شعر مرا می سازی
در تو يخ و آتش به اعتدال می رسد و من
حس پيکر تو را با خود تکرار می کنم تا... تا... تا هزار سال ديگر...
خاطراتت را محکم چنگ زده ام و حالا چيزی در درونم دارد می ميرد...
ندانستی ، عشق من ، ندانستی؛ آن که از همه خسته تر بود
آن که هرگز به چشم نمی آمد ، من بودم...
حالا مردم وقول دادم دیگه گریه نکنم
دردم را بخوان وبشنو وفریادم را لبیک بگو
باز تکرار تاریخ حسین زمان را به قتلگاه کشاند
یزید زمان عربده می کشد ورجز نامه خوف سر می دهد
وامشب دخترکی در زیر آوار فریاد کمک سر می دهد
امشب مادری در ویرانه ای لالایی اشک زمزمه می کند
امشب بر بام خانه برادرانمان نقل ونبات خشم وخون می ریزند
امشب خوراک خواهرم ترکش کبابی است با سس گوگرد وفسفر
امشب لبنان فریاد وا امتا سر می دهد وناله طفلان خود را به قعر چاه ناله های علی می فرستد...شیطان چنبر زده است دامن حیای خواهرم را وبه اسارت برده است چشمان پر نور برادرم را ...
نمی دانم وظیفه ام چیست ...خون گریه کردن یا نی نامه خون سرودن، دم بر بستن یا به سان شیخ نشینان بی شرم ذوالهوسین سیراب نمودن..
ولی تنها کاری که می توانم انجام دهم اهدای قطرات اشکی است بر ریشه خواهرم تا نخشکد وتقدیم شانه ای لرزان به برادرم برای زدودن خفت چرکین قفس در برابر دیده گان قفس بان.
شرم تان باد اي خداوندان قدرت
بس كنيد
بس كنيد از اينهمه ظلم و قساوت
بس كنيد
اي نگهبانان آزادي
نگهداران صلح
اي جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اينكه مي باريد بر دلهاي مردم سرب داغ
موج خون است اين كه مي رانيد بر آن كشتي خودكامگي موج خون
گر نه كوريد و نه كر
گر مسلسل هاتان يك لحظه ساكت مي شوند
بشنويد و بنگريد
بشنويد اين واي مادرهاي جان آزرده است
كاندرين شبهاي وحشت سوگواري مي كنند
بشنويد اين بانگ فرزندان مادر مردهاست
كز ستم هاي شما هر گوشه زاري مي كنند
بنگريد اين كشتزاران را كه مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبياري مي كنند
بنگريد اين خلق عالم را كه دندان بر جگر بيدادتان را بردباري مي كنند
دست ها از دست تان اي سنگ چشمان بر خداست
گر چه مي دانم
آنچه بيداري ندارد خواب مرگ بي گناهان است وجدان شماست
با تمام اشك هايم باز نوميدانه خواهش مي كنم
بس كنيد
بس كنيد
فكر مادرهاي دلواپس كنيد
رحم بر اين غنچه هاي نازك نورس كنيد
بس كنيد

