تبليغاتX
تا غریبی راهی نیست...
غریبه...

دل بسپار به ستاره که دیر یا زود سرود غروب می خواند و افول می رقصاند

غریبه...

بیا تا خود باشیم نه سایه، که اینجا قرن، قرن شکار کبوتره

وشمع ساخته شده از ذهن کلاغه

پروانه ها محبوسند

به جرم ملاقات با گلهای اقاقی

غریبه...

آسمون دیگه آبی نیست

رنگ تاریک نگاههای خسته طفلی را گرفته

که سراغ باباش رو از ستاره ها میگیره

ما انسانیم پس درغگوئیم

چون کلاممان خموش و نگاهمان مسموم

عشقمان هوس، احساسمان فریب

غریبه... 

بیا طرحی در اندازیم و همتی کنیم تا فرزندانمان حاصل چکیده ذهنمان باشند

نه زائیده هوسمان

بیا امشب زود بخوابیم

تا فردا دست در دست هم کودک فقیر تنهایی را ندا دهیم

وچشمانمان را...

که دیرگاهیست می رقصند ومی گریند

وپلکان خسته را می شویند 

به روی سفره رنگین حیا دعوت کنیم

تا شاید قاب عکس مادر را بر طاقچه دل از یاد نبرده باشیم

بیا...

گوش فرا دهیم به صدای جیرجیرکهایی که شیون می کنند

ورنج نامه های آهوی محبوس در زیبایی را می گریند

غریبه...

می دونم اگر باد بکاریم طوفان درو می کنیم

ومحصولمان خرابه های این ذهن وامانده است

قول میدم شبا زود بخوابم...

دیگه ذل نزنم به صفحه ترک خورده و وامونده یاهو مسنجر

آخه گم کردم یه ذره غرورمو میان شکلکهای باد آورده هوس

 پس...

اگر در این برهوت خوابم برد صدایم کن

تا طعمه لاش خورهای شبگرد نشوم  

                          

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

سلام مادر...

سلام مادر...نمی دانم با چه زبانی اشکهایت را زمزمه کنم

 وچگونه دستان پینه بسته ات را بوسه تقدیر بزنم ...

امشب به خود آمدم تا صفحه ای از دلم را و نه این برگ چرکین وامونده را،

 در ورایی به وسعت خلوص چشمانت متبرک کنم ...

مادر از زمانه خسته ام...فریادم را می شنوی؟

از کنج سنگ وسیمان ودیوارهای متقلب رنگ خورده صدایت می کنم...

از میان سنگ فرشهای جادو وشیشه های ترک خورده پنجره احساس

 سر بر بالین خیالت می نهم...

مادر گم شده ام در میان هیاهوی شهر

 وگم کرده ام گردنبندی را که در کودکی به گردنم آویختی ...

مادر سوگند به اقلیم نگاهت ،ندایم را در این نیمه شب سوت وکور بشنو.!

وبگو به کدامین گناه مهر جدایی بر پیشانی ام خورده است ...

مادر سوگند به قانون انتظارت اگر لبانم را با سوزن سکوت نمی دوختند

بر تارک قلوب همه مادران عالم می نگاشتم:

 (خک پاتون سرمه تیلم،وخرسلم  تسیارتو ا سر شو تا حنای صبح)

 وبه یاد حسین پناهی که زیبا سروده است:      

زیر همین بلوط پیر
 باد زورش به پر عقاب نمي رسيد
 ياد مي آورد افسانه هاي مادرش را
 مادر
 اين همه درخت از كجا آمده اند ؟
 هر درخت اين كوهسار
حكايتي است دخترم
 پس راست مي گفت مادرم
 زنان تاوه در جنگل مي ميرند

                     ...

مادر روزت را تبریک می گویم و...دیگر هیچ

وسلام مادر ...

تیر /۸۴

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

 

ستاره:

 

خوابم نمی بره...کوچه را به نظاره نشسته ام ...تنها شاهد ضجه هام رفتگر شهرداریه...

 

چه خوب نوازش می کنه سینه گرم زمین رو...خدای من به زباله دان سکوت پیوستم...

 

باورم نمی شه آسمون ، همون آسمون دیروزه...زبونم بند اومد ...

 

می خوام هوار بکشم تا عالم وآدم بدونند ...خوابم نمی بره ...دوست دارم هق هق گریه کنم

 

 ولی نه..نه...پنجره بیدار میشه ...دیگه تحمل چشمک ستاره رو ندارم...

 

آخه همین امشب ستاره مو تو آسمون گم کردم...غریبه کمکم کن ستارمو پیدا کنم...

 

هس...هس... دارن صدام می کنند، جيرجيرک های آواره ی باغچه...  

 

کيه که بخواد بگه آن نور خسته ی غمگين در آن دور دورا، از پنجره یاتاق تو نمی تابه؟

 

 هی ستاره دارم غلت می زنم توی هراس نگاهت و باورم نمی شهاين همه تاريکی رو...

 

سرمو کجا بذارم وگریه کنم؟ به شانه ی مردماين شهر هم که ديگر اعتباری نيست...

 

ستاره ...صدامو می شنوی... پناهم بده از اين همه سکوت مسموم... می ترسم از اين

 

 تیر های چراغ که خيره نگاه می کنند تا شرافت و نجابت دريده بشه...دارم می میرم...

 

یکی داره به من اشاره می کنه... اشاره می کنه... و هی بهم می خنده...

 

خدای من همه دارن بهم می خندن...آخه چرا؟!دارم مچاله می شم...

 

کسی داره منوباطل می کنه با جوهر غروب خونین پر رنگی که توی رگ آسمون  لخته شده...

 

 خوب نگاه کن ستاره همینو می خواستی ...دارم کوچک می شم وقلبم داره چروک ور می داره...

 

دارم آب می شم...چشام داره می سوزه ...آره خوابم گرفته شب به خیر ستاره ...

 

می خوام بیام ببینمت...!

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

آهای غریبه ...

آهای !

راه خود را بگیر وبرو

چشم خود را ببند... نمان

که اینجا سخت می شکنند قلب هر عابر ناشناسی را

برو

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

...

تازه از رود اومده بود 

    هیچ چی نمی دونست .

یه پری دریایی بود

که راهشو گم کرده ...

متلکا سرازیر شد 

   رو تن براقش

بد وبیراه ها غرق کرد

سینه طلایی شو .

اشکو نمی شناخت

به خاطر همین گریه نکرد .

لباسو نمی شناخت

به خاطر همین لخت بود

اونا سیاهش کردن 

 با چوب پنبه های سوخته و

ته سیگار ،

غلتیدن رو کف میخونه و

ریسه رفتن !

هیچی نگفت

چون زبونی نداشت .

چشماش

به رنگ یه عشق دور بود و

جفت بازواش

از یاقوت سفید .

لباش جنبید

بی صدا

با یه نور مرجانی ...

و یه دفه

از اون در زد بیرون !

رفت توی رود و

پاک شد

 درخشید

مثه یه سنگ سفید زیر بارون !

و بی اونکه پشت سرش رو نگاه کنه

شنا کرد و شنا کرد ...

شنا کرد به طرف هیچ ...

شنا کرد به طرف مرگ ...!

(پابلو نرودا)

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |
...
 
شهادت ام ابیها را به تمامی دوستان
 
 تسلیت وتعزیت عرض می کنم
 
...
 
فاطمه زیر دو سایه زیست:
 
سایه ی پدر و سایه ی همسر
 
سایه ی پیامبر و سایه ی جانشین پیامبر
 
سایه ی محمّد(ص) و سایه ی علی(ع). 
 
 و فاطمه دو ریحانه و دو گل خوشبو را بویید و بوسید:
 
 دو سبط پیامبر و دو فرزند خلیفه ی پیامبر
 
 دو امام و دو معصوم ؛ حسن و حسین(ع).
 
 وفاطمه به پدر دو نوع علاقه داشت:
 
 علاقه ی نسبت وعلاقه ی مکتب 
 
و در علاقه ی نسبت دو نوع محبّت داشت:
 
 محبّت فرزندی و محبّت مادری.
و فاطمه دو رنج کشید :
 
 رنج فقدان پدر و رنج مظلومیت همسر
 
رنج از دست رفتن پیامبر...
 
 و رنج غصب شدن حق خلیفه اش
 
رنج رحلت محمّد(ص) و رنج غربت علی.
 
ای مدینه... 
 
روایت کن فیلمنامه ((غربت بانو )) را
 
وبخوان منولوگ غم نامه آسمان را
 
 اعتراف کن... 
 
که شاهد بودی پهلوی شکسته مادرم را
 
وصورت سیلی خورده ...
 
ای بقیع...
 
 چه میهمانی گرفته ای آن شب ..
 
سوت وکور وخاموش
 
می دانم دعوتنامه ای نبود
 
آن شب ...
 
میهمان ویژه برنامه خدا بود
 
وشاعر شبهای سکوت
 
جبرئیل...
 
خون می خواند و
 
خون نامه تفسیر...
 
حسن پیاله زهر روایت می کرد 
 
وحسین...
 
چکاچک شمشیر در وادی نینوا
 
وعلی حلقه چاه طلب می کرد
 
برای مویه های شبانه 
 
وسیگنالهای ذهنش
 
آن سحر گاه سرخ را منقش می کرد
 
با تصویر شومی از ملجم مرادی
 
 به خدا کفر نیست ...
 
اگر بنویسم
 
خدا می شمرد قطرات باران را
 
که از دیده علی بر زمین می ریخت
 
ومن آن شب
 
بر بام مدینه لالایی می خواندم
 
وامشب نگا شته ام آنچه دیده ام
 
 
تقوی/شبنامه غربت/تهران : تیر ۸۵
نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |

می ترسم

من از قصه های تکراری

مکثهای ناگهانيم

نگاههای مردد

از غزلهای نيمه تمامِ خط خورده

...می ترسم

از ابرهای سياه و محزون

نشانه های بغض آسمان

بغض های رفتن

بدرودهای تلخ

...می ترسم


بی دليل از قفس کهنهء شب

سايه های مرگوار ساد گی

فضای گنگ بيهودگی

...می ترسم؟!

من از حس کردن شعرِ نو

خيال خواب ديدن

آرزوی تازه

حرفی تازه تر

...می ترسم

از شستن واژه ها با باران

که شفاف شوند

ازحرفهای غريبی که برای اولين بار

جاری شوند

...می ترسم

...

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در ساعت | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar