سخت بود . تلنگري كه بايد مي زدم ، راه را اشتباه مي رفت و من رضا نمي شدم كه فقط تماشاچي اين نمايشنامه تلخ باشم . اما انگار دستكاري هاي من هم در نمايشنامه موثر نبود ، او روي صحنه كار خودش را مي كرد و ديالوگ خودش را مي گفت و چشم غره هاي من سودي نداشت ! روي صحنه او بود فقط او …. او آني تصميم مي گرفت ، كه چه كند … حتي اگر صد بار پيس را به او تلقين مي كردي ، كار خودش را مي كرد …….ومن مثل بقيه فقط به صحنه خيره شده بودم !
هی.. هی..هی.. خسته ام مسافر...چند رگه خاموشي يك بغض گنگ وبي منشاء .ديگر هيچ چيز باقي نمانده بود حتي آرزويي هم نمي توانست... ، حتي آرزوي مرگ را(...) ...، ته نگاهش گيج و خالي بود ، امتدادي براي لحظه هايش پيدا نمي كرد ، دلش مي خواست حالا بچه بودآنوقت به كجاي دنيا بر مي خورد؟ اگر بچه بود .تنها طلوع و غروب خورشيد و گرماي آتش او را به هيجان مي آورد يا باعث مي شد گول بخورد ، امااؤ حالا از همه چيز گول مي خورد ، حتي از گردي كه روي دسته مبل نشسته. زانوهايش خسته بود به هيچ چيز تعلقي نداشت .همه چيز موقت است چه خوب باشد چه بد ،چند لحظه بيشتر دوام نخواهد داشت .
لذات روحي اش حالا به كثافت كشيده شده بود ، از بالاي شقيقه هايش مي لغزيد ...
، سر مي خورد و در چاله گردنش جمع مي شد .مثل موش كوري بود كه تنها حس مي كرد هواي اطرافش تازه شده اما دستها و پوزه اش به كهولت و خستگي خاك عادت كرده بود ، از تمام اين حرفها گذشته آينده برايش وحشتناك بود، او به خلا رسيده بود . به چيزي ماوراي اين دنيا .او همه چيزش را از دست داده بود و مي دانست بي چيز ترين آدمها بوده.
قلبش را فروخته بود تا شاید تکه نانی به خانه ببرد ...آخه بچه هاش گرسنه بودند و...
می دانم رفتن عادتی است
در شال وکلاه یک مسافر
وماندن پیامی است حک شده
بر بیرق حضور
اما
گفتم: بمان و نماندي!
رفتي
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُو
سقوط...
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند
اما چه فايده...
هيچكس از من نمي پرسد
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا
دوباره اين من و
اين تاريكي و
این سکوت وبغض واشک..
گفتم : بمان و نماندي!
اما به راستي،
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند
ودیگر هیچ ...
می خواهم بخوابم تا فراموش شود
...
