تبليغاتX
تا غریبی راهی نیست...

 

بذار سفره دلمو زیر شیرونی اشکهات وا کنم بانو...می دونم پیاله دردم،سوهان زخم قلبته...ولی قسمت میدم به سینه زنگار گرفته ابرهای آسمون...به نم نم التماس بارون چسبیده به گیسوی دختر آفتاب ....قسمت میدم به زار زار گریه گنجشک مونده از قافله کوچ...کرشمه لبخندمو خط خطی نکن...می دونم دزد نگاهم ودروغگوی قهار قمار عشق...می دونم صاف صاف می خندم به گل رز ومچاله می کنم دستمال گل سر لیلای خیالتو...می دونم کافر تبسم بارانم ومرتد مذهب عشق...

نفرینم نکن بانو...دیار به دیار وکوی به کوی از سرمه سیاه ستاره سهیل تا کلاغ بارون مرثیه پیرغلام  فاصله می کارم و جدایی درو می کنم...

خجالت می کشم مژه های خیستو دخیل ببندم...بر بلندای بام ابروانت سه تار سجود می نوازم وزلف شونمای پریشانتو به رکوع می ایستم...

سلام بانو..مسافر دشت جنونم...سوار بر مرکب آرزو...اذن سفر می خواهم...می خواهم بتازم تا صحرای حضور بی هیچ دوز وکلکی...مهلت بده بانو تا سیر سیر لبخند بزنم کلامتو ووخروار خروار برقصانم خط وخال وخیالتو...

می ترسم...از دستانم می ترسم...که شلاق بزنن شانه های نحیف احساسمو...می ترسم بانو...از خروش نفسهای زخمی هوسم می ترسم...از سرود پاره های بی حریم وتند زبانم می ترسم...بانو دستم را بگیر...به خدا از گربه سالان هوس ران کوچه پس کوچه های ویران دلم می ترسم...از باد گیر گر گرفته غروب، پشت زوزه گرگ صفتان زیبا روی می ترسم... کمکم کن...خوابم گرفته بانو..

دو رکعت سلام ،واجب قربت الی الدخیل...

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 20:39 | لینک ثابت |

ساده ای یا زمانه را به بازی گرفته ای

به چشمانم نگاه کن...

سیاهی مردمکانم، طبل پاره نیزه های عریان کلام توست

خوابم را لبخند بزن وخیالم را تا پس توی ترانه بی کسی فریاد کن

تا انتهای جاده فراق همراهم باش...

دست در دست ونگاه  درنگاه

خسته ای یا چشمانت را سرمه خاک کشیده ای؟

رنگین کمان آرزوهایم رنگ باخته ابروان مهتاب است

مسافرتنگه تاریکیم در مسیر یخ زده خواب

اینجایم...

در انتهای خط

کمی مانده به آخرین پاراگراف سقوط

یا دستم را بگیر...

یا ببند دفتر خاطرات احساس را!!

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 2:27 | لینک ثابت |

سرد بود وسپید... نه خوابی و خیالی ونه رنگی  وبی رنگی ... واژه های بی رمق را به زنجیر کشیده بودم ودل واژه ی سوزناک کلامم را به دام زبان ...انگار کفتران رمیده از بام نگاه کفتر باز سوز می خواندند وسرما زمزمه می کردند

                                               ومن ایستاده ام... در ایستگاه انتظار

همه جا سفید پوش بود،به سان عروس حجله نشین...خواب وخیال،فریاد پلکهای بی تابم بود در وادی برهوت بی قراری... بر بالای سکوی انتظار تبسم عرش را به تماشا نشسته ام...وآرام آرام می نگریستم اشکهای سپید آسمان را که با خنده می ریخت بر دامن سیاه خاک وآسمان فرش سپید میهمانی پهن کرده بود بر سینه طناز زمین

                                               ومن ایستاده ام...در ایستگاه انتظار

نمی دانم به وقت حضور چه بگویم ...ودر گوش دختر آفتاب چه نجوا کنم...سکوت کنم وزبان چشمانم را با تازیانه لبخندش بچرخانم، یا هیاهوی قلبم را ریتم موزون اشکهایم گردانم...پاورچین پاورچین دلم را بر صفحه شطرنج آرزو می چینم...در این آوردگاه سرباز بر شاه حکمرانی می کند...اسب سیاه وسفید عاشقانه واژه حذف را می پذیرند...وزیر بازی شطرنج عشق سوار بر اسب اعتقاد به ملاقات فیل می رود ورخ تنهاییهایم به وقت عاشقی چهره می گشاید

                                                ومن ایستاده ام...در ایستگاه انتظار

بی هیچ غرضی وبا هرباوری ذل زده ام به چشمان دختر آفتاب وشمردم تار تار مژه هایش را که سیاهی شب چله را تفسیر می کنند...انگار سالهاست که به میهمانی آفتاب دعوت شده ام،بی هیچ دعوت نامه ای...آفتابی که نه بستنی شاه توتی تعارف می کند ونه چای لب سوزی...سفره میهمانی دختر آفتاب مهر است وماه ومهربانی ...در زیر درخت سپیدار ودر جوار بانوی مهر واژه ها گوش را می رقصانند ولبها را مهر سکوت می زنند ...چشمهایم خجالت می کشند با چشمانش بازی کنند و وکلامم،همکلام گلوله های سرخ صداقتش گردد...نجابتش گوی سبقت از جذابیتش می ربود ...سیاهی چشمانش با کلک سرمه نگار بر لوح سفید کلامش به وسعت تعریف فاصله ها لوس می نگارد ولبانش در برخورد با الفبای واژه ها جمله آرامش تصنیف می کند ...چه زیبا سرود تبسم می خواند ونی نامه عشق وعاشقی صحافی می کند...شب را نمی پرستد وتاریکی را دشنام می دهد ...غم را کلید تنهایی وتنهایی را عامل جدایی وافسردگی را معلول بی یار بودن می داند...چه شیرین آهنگ صمیمیت می نوازد وچه سوزناک ضربان قلبی زخمی را در بالانس پلک زدنهای چشمی گریان به تاپ تاپ وا می دارد ...

                                                 ومن ایستاده ام ...در ایستگاه انتظار          

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 22:37 | لینک ثابت |
لبخندت زخمی است همسایه

مبادا دروغکی نگاهت کرده باشم

دلم دیوار به دیوار دلت سکونت دارد

حرمت نگه دار همسایه...

نه برفی ...نه بارانی

آسمان دلم لک زده است

شعری می خواهم....

به تری آفتاب

***

نگاهها تیر باران شده بود

در سکوت نیمه شبی سرخ

یکی دار زمزمه می کرد

یکی واژه ها را جیغ می کشید

چه شبی بود ...

شب چله ماه تموز

گویا بغض ستاره ها،رعد آسمان را تبسم می نمود

چه شبی بود...آن نیمه شب

تنفس ماه مسدود شده بود

پرانتز تاریکی باز مانده بود تا انتهای صبح صادق

لبخندت بوی خون می دهد همسایه

شاید به خنده دروغ گفته باشم

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 12:37 | لینک ثابت |

پا رو دلم نذار همقطار...آسمون دلم ابریه..شانه های نحیفم طاقت لرزش نداره...خسته ام از زمانه،خسته ام از آرزوها وخاطره ها...دلم گرفته از فاصله ها...رنگین کمان نگاهم افق می نگارد وکلک خسته همسفرم عروج پرنده های خسته از پرواز را...دلم گرفته از خطوط بی پایان وذل زدنهای نامحرم...از واژه های خاک خورده وجمله های رنگ پریده...ذل زده ام به آسمان بیرنگ،رنگت پریده همقطار؟ یا جامانده ای از پرواز پرنده...بغضم،تنفسم را به اسارت گرفته است وچشمانم راه آب بربستند بر اشکهایم...کویر گونه هایم ترک خورده است همقطار،اشک می خواهم...دیروز بود...همین دیروز که دوربین خستگیهایت را بر دوش می انداختی تا چشمان مسافران شبگرد را در روز روشن به تصویر بکشی،لبخندت سوار بر الفبای عاشقی جمله ها را به رقص وا می داشت وحروف را در زیر آفتاب سوزان تفکر تمرین انتظارمی آموخت...همقطار پروازت را به خاطر دارم،همان روز در چشمانت خوانده بودم(پرنده مردنی است)...وامروز صدای گرد گرفته تقویم خاطراتم تو را زمزمه می کرد...رفتی خبر بیاوری،اما نرفته خبرت را آوردند...در همین نزدیکی...آنسون تر از انتظار،نرسیده به کوی گمنامی،پلاک آزادی...هی پرستوی خسته پرواز،صدای هلهله عروسی باد را می شنوی...صدای بغض گل آفتابگردان...صدای سوز گل شقایق می آید...خوب گوش کن،می شنوی ...صدای خجالت باد است ونوای عطش باران..صدای ناله برگهای زیر آوار مانده...شاخه های رمیده از خواب...شلاق باد بال پرنده را نشانه رفت،وآسمان قتلگاه دست نوشته های باران شد...گریه نمی کنم همقطار،سلامم را به صبح برسان.

وامروز یادمان سقوط سیاهی است از جنس خبر...خبرنگارانی که خود به دام خبر افتادند وخبرساز شدند...امروز مصادف با ساللگرد عروج۹۸ مرغ مهاجراز خبرگزاریهاُُ روزنامه ها ورسانه ملی است که در تاریخ۱۵ آذرماه۸۴،با سقوط هواپیمای ارتش جمهوری اسلامی بر فراز شهرک توحید تهران به دیار باقی شتافتند.راهشان پر رهرو

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 6:18 | لینک ثابت |
خسته ای کانال!!!بغضت را می توان معنا نمود...با خاکریز میانه ای نداری؟یا سوز دل ستاره ها رو فریاد می زنی...گم شده ای کانال!!!رقصت سوز دل سنگر نشینان بی سنگر است..هی هی هی...به یاد داری آن همه ناز را؟شبانگاهان که ستاره وضوی خاک می گرفت وتیمم نیاز به جای می آورد...یا فراموش کرده ای قاصدکهای دشت را؟همان شیران روز وپارسایان شب،همان خیمه شب بازان بازار عشق به وقت گرینویچ خلوص...کانال، گوی سبقت از آسمان ربودی...ستاره در آغوش خیست تسبیح می چرخاند...می دانی؟ستاره تا صبح حسرت مقامش در آسمان را می خورد ولحظه شماری می کرد...ستاره به زمین آمد،اما هیچگاه زمینی نشد!!ستاره آمد تا زمین را ببوید وبر مرمی گلوله سیاه بوسه عشق بزند...گلوله..گلوله..آری گلوله...گلوله ها ستاره نمی کشند بلکه طیاره های شخصی ستاره اند...گلوله ها دست ستاره ها رو می گیرند و کشان کشان می برند تا آنسوی ابرها...ستاره شبا می گریند وروزها می خندند...روزها غروب را مویه می کنند و شبها حضور را لبخند می زنند...قاب نگاه ستاره خم ابروی دخترک مسافری است که عشق را سه طلاقه کرده است وعاشقی را قاموس سرخ شهادت مجسم نمود...خواب را خواب می کنی ستاره،خیال را بر لب طاقچه واقعیت به انتظار نشانه می روی وسکوت را به کلام وامیداری ...ستاره می رقصی در نگاه کفتر خسته ومی رقصانی شانه هایم را به وقت غروب نگاه...هی هی هی...خوابم کردی ستاره وبه اسمان رفتی!!!هر گاه پنجره دلم باز می شود،دستان خسته ام را در زیر چانه هایم عمود می کنم...وذل می زنم به آسمان...می دانستم زمینی نیستی ستاره!!!ستاره لبخند بزن...ستاره منزل نو مبارک
نوشته شده توسط سید محمد تقوی در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 23:45 | لینک ثابت |

آبشار موهايت را

 

از کوه شانه هايم سرازير مي کني

 

منظره طبيعي

 

عاشقانه مي شود

 

گل ِ سر

 

تنها گل بي بوي موهاي توست

 

مي چينمش

انگشتان حسودم

 

مدت هاست شانه را بازنشست كرده اند

 

نوازشت مي کنم

 

با هر طره

 

شيشه ي عطري باز مي شود

 

لوس مي شوي

 

 

« بابايي! خوابم مي کني؟ »

سينه ام را بالش مي کني

 

چشمانت قانون عروسک ها را مي شکنند

 

باز مانده اند

 

و جز با لالايي بسته نمي شوند

 

 بابايي  مي شوم

بابا عاشق شده امشب

 

بسته که نشدند

 

خيس هم شده اند

 

چشمانت

 

پدرها هيچ وقت

 

لالاگوي خوبي نبوده اند

 

اشتباه اما

 

از تو بود که

 

سينه اي عاشق را

 

بالش کردي

 

با اين دلي كه در بالِشَت مي تپد

 

خواب نخواهيم داشت

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 13:12 | لینک ثابت |
 

در جدال با دنیا،خواب آخرین خیال قیصر بود                                              

دنیا قفسش بود در چار دیواری سکوت

وکلامش سوزش مردان مرد بود به وقت تکلم

آمده ام تا(( دستور زبان عشق)) را درلابلای مردمکان چشمت تفسیر کنم

آمده ام تا لالایی حضور در (سفر ایستگاه قطار)بنوازم

حال فهمیده ام تو ساده نبوده ای...من ساده بودم

که حضورت را در کنار نرده های بیرنگ قطار وداع حس نکرده ام

وچه زیبا به تصویر کشیده ای:

((قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

ومن چقد ساده ام

که سالهای سال

 در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

وهمچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!))

اما چه زود نی نامه کوچ در فصلنامه رحیل نواخت

روحت شاد وروانت غریق رحمت قیصر امین پور...

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 11:29 | لینک ثابت |

... 

تا یک قدمی خیزش یک آواز به یاد خواهم داشت

دیگر از سیاهی شب نمی ترسم

  زیرا شمعی بر افروختم از جنس سکوت

ومی دانم آنچه می نگارم 

 سایه ام به فال نیک خواهد گرفت

 ومی دانم که کفتران نامه رسان رمیده از بام

سادگی ام را به گوش او خواهند رساند

پس يك دقيقه فرياد به پاس صنم روئیده در قلبی شکسته

 هزار ترانه صدا

 به احترام آن همه خاطره ي زخمي در نیمه های شب تنهایی

 تو به من آموختي ...بودن را وخواستن را ...

كه  در سایه بان سخت نوامیدی بس است زره ای خوبی

به من آموختی که نبايد سكوت كرد

هرروز تو را می سرایم

تا آن لحظه که نفرینم کنی

 یا دروازه سکوت وتنهایی را بررویم ببندی

ومن هستم وباز می خوانمت تا فراسوی زمان

پس بمان و

بشنو درد دلهایم را

ویا بخوان زمزمه های نیمه شبم را تا به سحر

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 11:38 | لینک ثابت |

اگر يادتان ماند و باران گرفت ......

دعايي به حال بيابان كنيد

اي فلق در ان سان كه چكامه شمشير و زخم و ناز و نياز سرود سکوتت بود در مسجد كوفه ....و در ان سان كه ابر خون چهره خورشيد را خيناب مي نمود .. در ان زمان كه آسمان زانوي واسفا در بغل گرفت ....چه حالي به خود گرفته اي و چه زمزمه اي را ورد زبان داشتي .... اي فلق به ياد داري سبقت علي را در63 بهار كه هيچگاه خواب نماند بعد از ظهور تو ... آيا به ياد نداري ان هنگام را كه به وقت بيداري ات سلامت ميداد .. از ياد برده اي زمزمه هاي علي را كه گوش خواب و خيال را مي پيچاند و تلنگري بر خواب غفلت هديه مي نمود ... از ياد برده اي نجوای پدر خاك را بر خاك ... از ياد برده اي چشمه سار ديدگان علي را كه گونه هاي سرخ مظلوميت را به وسعت تاريخ سيراب مي نمود .... به كدامين گناه خورشيد را دونيم كرده اند به وقت سحر ... اي سحر نفرينت باد... اي سحر ننگت باد كه پاسباني از ابرمرد زمانه را به خوابي فروختي ... نفرينت باد كه گامهاي سترگ ابوتراب را به وقت زيباترين ملودي عشق (اذان قلبها ) به نسيان هديه كردي ... اي سحر تا زمان زمانه است و زمين خواستگاه ابوالبشر ، خنده را بر لبانت حرام كن و گريه را سحري هر روزت مجسم نما ... روزه سكوتت به وقت سحرگاهان و عباي سياهت به نشان عزاي عزيزترين موجود خاكي تا به وقت قيامت رنجي است و مهنتي به بهاي خوابي سنگين در روزي سياه و روزگاري غمناك ....اي كوفه هنوز بيداري و بام به بام و نشان به نشان ،حضور ناله ميكني .....هنوز يبداري و كوچه به كوچه و محله به محله لالايي وا غريبا سر ميدهي ... به ياد داري مرد شب رو را كه خواب از چشمانت مي ربود به رسم شب زنده داري ... به باد د اري نداي علي را كه معبودش را به حضور فرا مي خواند به شيوه تضرع... هنوز بيداري و ناله ناله كلام و نجوا نجوا واحسرتا سر مي دهي ... هنوز از ياد نبرده اي دلداري علي را در دل سياهي شب ... هنوز از ياد نبرده اي كمر خميده علي را به زير كيسه نياز و نان نماز ... آن شب .... همان شب ... همان شب غم بار را مي گويم ... همان شبي را مي گويم كه دست و دل و دهان و چشم و تيغ و نيام و ملجم ملعون نقشه سياه و شوم ترور خورشيد را در اتاق جنگ شيطان و به دست بازيگران و استراتژيست هاي در غل و زنجير ابليس بر روي دايره وجودي تو ترسيم نمودند  ...

نفرينت باد اي كوفه ... ننگت باد اي كوفه ... تو خود مي داني اين سر آغاز نا سازگاري است با فرزندان رسول حق ... سر آغاز بي حرمتي است به وارثان سيلي زهرا ....هنوز از ياد نبرده ام گامهاي خسته اما استوار بانوي داغ ديده كربلا را ...هنوز ضجه هاي بانوي تل زينبيه را به باد فراموشي نسپرد ه ام كه چگونه كوچه هاي كوفه به استقبالش آمدن ...هنوز مردان و زنان به خواب رفته كوفه را چهره به چهره و نفر به نفر به ياد دارم ...كه چگونه بر سر و صورت آهوان رميده  دشت بلا سنگ بد نامي و بي حرمتي ميكوبند ...هنوز بدن بيمار سجده گاه زمين و اسمان امام سجاد را از ياد نبرده ام ...

نفرينت باد اي كوفه ...ننگت باد اي شاهد فرق شكافته ابوتراب و اي مستمع ضجه هاي زينب كبري و ديده سر ثار الله به وقت مظلوميت ...و هنوز زنده اي و نفس ميكشي . و هنوز زنده اي و روايت ميكني ..

اي تيغ ...خود را تيغ مي نامي و به نام شمشير به خود مي بالي ...چگونه فرود آمدي بر اميد و آرزوي رسول ...چگونه نشست كردي بر فرق بوسه گاه پيامبر ...تو حرمت كعبه را شكافتي يا فرق منور زاده كعبه را ...گريه هايت به هنگام فرود بوسه گاه نور بود  و چكاچكت به وقت بران،به سان رعد و برق تزلزل دلهاي كودكان يتيم ...

نفرينت باد ملجم مرادي ...شقي ترين موجود كه ننگي تاريخي را بر پيشاني هستي ادميت از ازل تاابد حك نمودي ...

ان گاه كه به قصد جان نور راهي خاستگاه نور شدي بر خود مي باليدي يا نفرين زمانه را يدك مي كشيدي ؟

همراز شيطان شدن و هم پياله ابليس ننگي است به وسعت تعبير خوابي مخوف ..آنگاه كه شكم را تكيه گاه ناخواسته خود نمودي و تيغ  حايل شد ميان تو و زمين و خال و خواب و خيال ...

جمله همراز و همناله چاه را به ياد نياورده اي ؟ (انبيائ بر پشت خوابند –اوليا بر دست راست – خواب شيطاني بود اي ملح دين –اينچنين خفتن خطاست).

فزت و رب الكعبه ... رستگار شدي ؟ ديدار رسول و ملاقات بانوي بهشت جز رستگاري انعام ديگري نيست . اي شب زنده داري كه فاصله خود را با مرگ را مويي ترسيم نمودي .....

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 12:34 | لینک ثابت |

موسم سبز شکفتن از راه رسید...

گیرند همه روزه ومن گیسویت

جویند همه هلال ومن ابرویت

در دایره دوازده ماه تمام

یک ماه مبارک است وآن هم رویت

چه زیبا زبانه می کشی وچه زیبا دل می ربایی...فرسنگها نرسیده عاشق می کنی و وجبها ترک نکرده می رنجانی...بر سر کوی دوست عریان از هر تعلقی و خالی از هرغروری سرود خوش رندان سر می دهی ...چه زیبا طلوع کردی رمضان...چه زیبا سوار بر بال خیالت بر سفره نور جلوس نمودیم...رشته رشته قلبم به مویی بند است رمضان...همان مویی که گویند پل صراط مان است به وقت محشر...همان مویی که دل به زلف یار گره زده ...همان مویی که موسیقی دلتنگی را از فرسنگها چشم انتظاری به کمان خم ابروی دوست   با ملودی عشق تنیده است...قلبم شکسته است رمضان وگلویم پر از هبوط ناگفته ها...چشمانم غرق بی مهری است از دست زمانه ودستانم به جرم ناکرده ها پینه بسته دستبند خود فراموشی است...پاهایم به جرم بی حرمتی به خاک در غل وزنجیر دیو توقف است...اینجا شانه به شانه صف کشیده اند وارثان خیالم رمضان...دستانم را به نشان تضرع به سوی عرش دراز می کنم...وزمزمه (اللهم اهل الکبریاء والعظمه واهل الجود والجبروت و...)وشاید اوج بگیرم ...شاید در برابر هیاهوی قلبم تحصن کردم با یک شمع ویک جلد فریاد...شاید چشمانم را به جنگ فرا خواندم رمضان...نمی دانم ...باور کن نمی دانم ...

خیابانهای خیالم خالی از مسافر است رمضان...گویی وامانده ام از قطار عروج...ای کاش  بر سفره افطار انتظار خرما وخال وخضوع  می نهادم وبه کفتر خونین بال رمیده از بام امیدم تکه ای نان تعارف می کردم...

اما قول می دهم در سحرگاهی درهمسایگی قنوت برخاک پای حضرت دوست تا سپیده دم روشنایی سجده تسلیم نهم...

به امید آن روز رمضان...

یا حق همان نور مطلق
نوشته شده توسط سید محمد تقوی در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 0:38 | لینک ثابت |
شب شد

بر دیوار گچی خیالم لم داده ام

وکرور کرور پلکهای چشمانت را ورق می زنم

از همسایه دیوار به دیوارمان بپرس

دخترک خیالم را می گویم

همانکه شبنامه لبخند هدیه می کرد به باد

هر شب مطالعه ات می کردم

تا...تا از یادت نبرده باشم در بلوای خوابهای پریشان کودکیم 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 2:18 | لینک ثابت |

...

مسافرانی بی مقصد

وصندلی هایی که از ازل خاطره ام

جایی نداشتند!


کودکی گرسنه از مادر بوی نان داغ می خواهد...

جوانی

دست در زیر چانه

بر بخار شیشه، نقش تشنگی ماهی را می کشد...

پیرزنی دلخوش، پیاله ای به همسفرش می بخشد در راه

پیاله ای خاموش...
 
وپراز خالی رویا.

من اما...

هنوزایستاده در کنار آخرین ردیف ازخفقان قلبم

فریادی می زنم:

«آقا همین ایستگاه جهان نگه دار...

پیاده می شوم! »

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 11:8 | لینک ثابت |
انگار سکوت نمی خواهد هم رازم باشد

وتاریکی دیگر تبلور چشمان خسته ام نیست در جنگ بی رحمانه تنهایی

مسافر رسم غربتم.. و در جاده بی انتهای هذیان زار زار پلکان خسته ام را زمزمه می کنم

وچشمانم سرود جنگ می خوانند در کارزار قلب و تیر

واین مظلومانه ترین هستی من است که چرک چمبر زده بر سیاهی چشمانم را می زداید

اشک فریاد من است در هیاهوی حسرت.. وتبسم تنها سلاح جامانده از عصر خود آگاهی

اینجا زمین خواب خرس تعبیر می کند وزمان فریاد کلاغ برملا..

ومن که جا مانده ام از بلم انتظار...صدایم کن همسفر

به قداست چشمانت و به مژه های سنگر گرفته در زیر ابروانت فریادم را بشنو وندایم را لبیک بگو ...

خسته ام از خواب ...وامانده ام از قافله عبور

دستانم را بگیر وبر بامی به وسعت نگاهت تعبیرم کن

اینجا ساده نگارش خواهم نمود لرزش دستانت را در لوای گیسوان خرماییت

وترجمه خواهم نمود قدوم گریانت را در مسیر تند باد آوارگی

خوابیدی؟یا می شنوی دل نوشته هایم را؟

هنوز بیدارم وسیاهه می کنم دلنوشته ایم را...

تاریکی شب تنها شاهد سکوت چشمانم در زیر سایه بی خوابی است

آرام آرام چشمانم را می بندم تا دردنیایی به تمامیت خواب

سیاهه کنم صفحه انتظارم را

پس یک صفحه سکوت به احترام انتظار

تقوی/مرداد۸۶

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 1:32 | لینک ثابت |


 

 

محمود صارمي از جمله خبرنگاران پُرتلاش و آزاده اي بود که از حضور در خطرناکترين ميدان ها ترس به دل راه نداد و به رسالت خويش تا انتها وفادار ماند. صارمي در سال 1375 با حکم سازمان خبرگزاری جمهوری اسلامی(ایرنا) به مسئولیت دفتر مزار شریف افغانستان منصوب گردید و در 17 مرداد 1377 بهمراه هشت نفر از اعضاي کنسولگري ايران در مزارشريف افغانستان توسط نيروهاي افراطي و متحجر طالبان به درجه رفیع شهادت نائل آمد. صارمی كه با گلوله غاصبان وجاهت طالبان ظلمت در خون غلتيد، گواه صادقی بر مظلوميت «مسلمانان»، «فريب افكار عمومی جهانيان» از حاميان مستكبر آنها می‌باشد.
بديهی است دست‌اندركاران امور ارتباطات و اطلاع‌رسانی در كشور وظيفه سنگين و خطيری بر عهده دارند و از رسانه‌ها انتظار می‌رود در اطلاع‌رسانی و انعكاس واقعيت‌ها و نيز خنثی‌سازی تبليغات و عمليات روانی دشمنان عليه اركان نظام مقدس جمهوری اسلامی مجدانه بكوشند.

صارمی هدف تيرهای سفاهت جماعتی گشت كه غشاء جهل و وابستگی، آنچنان بر مغزهای تحجرشان سيطره يافته بود كه در مسير نافع استكبار دست به هر جنايتی زده و مبارزاتشان، جز برای زورمداران دريچه توفيق نگشود.
باری، صارمی سند رسوايی حكومت دستاربندان پرادعا و مدعيان دروغين حقوق بشر و مبارزه با تروريسم است؛ او از آن جهت در يادها ماندگار است كه با خون پاك خود، حيات تازه‌ای بر عزت خبرنگاری بخشيد و در ايثار و مقاومت در عرصه اطلاع‌رسانی خوش درخشيد. 
17 مردادماه 1377، سالروز شهادت "محمود صارمي"به عنوان روز خبرنگار نامگذاري شد. هفدهم مرداد ماه اين روز ارزشمند اجتماعي بر همه خبرنگاران، روزنامه وعرصه قلم ونویسندگی مبارک باد.

 

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 2:29 | لینک ثابت |

در مردادی سیاه ودر میان سنگ ودود وآهن آهنگ فراق خواند وبا کوله باری از تنهایی وغربت امروز را به مقصد فردا لبیک گفت،حسین شعر نمی سرود بلکه زندگی زمزمه می کرد وآواز ترنم لک لکها را در برکه سکوت تبسم می نمود،حسین نی نامه عشق را درچشمان دزدان مادر بزرگ وبه وسعت دنیای کلاغی سیاه به پهنای سیصد سال سادگی و خواب تعبیر کرد،به بهشت نمی رود اگر مادرش آنجا نباشد زیرا مادر را مقدمه بهشت می داند،گم می شود در میان خروارها آدمک وآدم نماها (گم شده ام ندیده ای مرا)وسراغ خود را از پنجره می گیرد..(پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست)...ودر مردادی از جنس خواب مرگ نگارش می کند(ما بدهکاریم به کسانی که صمیمانه زما پرسیدند،معذرت می خواهم چندم مرداد است؟...ونگفتیم چونکه..مرداد گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است..)

...

به ساعت نگاه مي كنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم
و طبق عادت كنار پنجره مي روم
سوسوي چند چراغ مهربان
وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده
و خاكستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس
از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام
و خوشحال كه هنوز
معماي سبز رودخانه از دور
برايم حل نشده است
آري!از شوق به هوا مي پرم
و خوب مي دانم
سالهاست كه مرده ام

(به یادحسین پناهی)
 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 0:11 | لینک ثابت |

سلام دختر آفتاب تولدت مبارک

.هنوز بیدارم وتنهاییم را سیاهه می کنم ...هیچ رمقی نمانده ومی دانم که خواب از سرم پریده ...اما همچنان به دیواری که سالهای تنهایی همرازم شده است، ذل زده ام ...

آرام آرام وپاورچین پاورچین چشمانش را مرور کردم  وموهایش را با دستان خسته ام نوازش نمودم...از خواب پرید ونگاهم کرد ...زوزه نگاهش را می شناختم ، بارها از دور دست صدایش را شنیده ام.

آری خودش بود ، جوابم را داد وآرام نشست، ابروان کمانی اش را دید می زدم وگهگاهی بر رقص چشمانش سرود حضور می خواندم، کاش می شد از مژه هایش نقاشی کشید وبر تارک قلب شکسته شب شکن تلی از بوم نقاشی بایگانی نمود.از دیار شمال عشق بود ..تنهایی لبخندش بود وآرزویش آساییدن در بستر رهایی .

می دانی غریبه صبحدم را به انتظار نشسته ام تا چشمان دختری از جنس آفتاب را نظاره کنم وبربلندای بامی به ارتفاع ابروان ماه ندا سر دهم که زندگی را زیر سایه گلی از بوستان شمال عشق آموخته ام ومی نویسم خاطرات چشمان دختر منتظر را ...

امشب بغضم شکسته شد ولبانم زمزمه وجود سر دادند وبه زودی خواهم نوشت که سکوت را به غل وزنجیر کشیده ام تا دیگر تنهایی به باد تمسخرم نگیرد .

آهای غریبه باور کن خوابم نمی برد ، پنجره را به تماشا نشسته ام ...دختری لالایی وجود می خواند ومن شانه هایم را می لرزانم تا اشکهایم گونه های به یغما رفته ام را سیراب کند .

غریبه هرشب همدم تنهایی هایم رفتگر شهرداری بود ...وچه خوب جارو می زد دل چرکین آسفالت سیاه را ...وامشب کسی را پیدا کرده ام که غبار قلبم را جارو زد ونور انتظار به گودی چشمان خیسم بخشید 

خاطرات خیسم را بر می دارم وبر دستان دخترکی معصوم آویزان می کنم تا روزی بیرق  تنهایی ام را بر بام ابروانش به احتزاز در اورم

بیست و دوسالگی دخترک را با چشمان خود دیدم ، آرام پنجره قلبش را مفتوح نمودم وبا دستان لرزان وپینه بسته ام ...نگارش نمودم تولدت مبارک ، نگاه خسته وخواب آلودش را به من انداخت وگفت:

همیشه این را به یاد داشته باش که(( امروز شوق فردا داریم وحسرت دیروز ، اما امروز زیباتر از دیروز...وفردا امروز را در می یابیم که فردای دیروز ، دیروز فرداست))

خوابم تمام شد وستاره دستی تکان داد وبه آسمان رفت ...ولی هر شب پشت پنجره انتظار سوسو زدنهایش را به انتظار می نشینم ...

وتنها ویکرنگ فریاد بر می اورم ..

دختر آفتاب تولدت مبارک

...سلام

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 22:53 | لینک ثابت |
هی یابو این نوشته ها فروشی نیست

اینا همه زنگار دل یه کفتره ...

که از پله هزارم یه ساختمان یک طبقه سقوط کرده

مسخره است نه...

چشات برق غم یه خود ارضایی داره

می دونی من از راه هرگز برگشتم

میان خطوط قرمز زمان گم کردم یه زره غرورمو...

آینه، دیشب پتوتو بغل کردم و برای پلنگی که بهم می خندید زار زار اشک می ریختم

بسه دیگه وامونده...

آخه تو همون بچه ای نیستی که وسط یه زن ویه مرد خوابیده

..واستراتژی شیر خشک لب طاقچه رو آنالیز می کنه

تو رو چه به این حرفها...

جون مادرت فحش ناموسی نده

 آخه من کلی فحش یه خطی نوشتم تا امشب یواشکی به دنیا بدم

یعنی شب میرسه ...

یه عالمه ستاره نذر کردم اگه شب بشه

اه بابا صدای نوارتو کم کن دارم خواب میبینم

از قبر جدیدم خیلی خوشم میاد ...

هیچی پله نمی خوره

هی دیوونه یعنی نمی دونی قبرت بی آسمونه...؟

خدارا شکر یعنی الان شبه؟

پس نذرم چی..!یعنی ادا نمیشه؟

دیوونه بگیر بخواب

راستی نوشتمو می فروشم

می خوای!؟

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 3:20 | لینک ثابت |

 

عروج ملكوتي و روحاني روح خدا،بت شكن دوران را به همه دوستداران اين رهبر ديني وسياسي تبريك وتعزيت عرض مي كنم.

مهدیا:

در آن سان که آدم پای برزمین نهاد وزارزارمی گریست

ندای ظهورت کره خاکی را به وجد آورد

هابیل، عدالتت را بر تیغ شکوه آزادی نوازش کرد

وفرزند مریم بر صلیب، زمزمه کرد، سرود رهایی را

چه زیبا نگا شتی بر برگ زرین ضجه فاطمه، دکلمه انتقام را

وچه خوب با چاه خلوت نمودی

ومی خواندی:

اذان ناله های علی را در گوش خفته گان کوفه

ای منتقم خون خدا و ای وارث سیلی مادرت زهرا

گلوی کفتران تل زینبیه وآهوان به خون خفته نینوا

محصور دشنه غربت است در پرتگاه فراق

شبهی کمانگیر قلب حسین زمان را نشانه رفته است  

نگاههای خسته وجانهای فرزندان نرگس

نظاره گر گلدان خالی اند در وادی احساس

وتبسم می کنند دستان پینه بسته باغبان را

در عمق نگاه اشک

بر بام جهان ایستاده ای

نور می خوانی ونی نامه می سرایی

وجودت فریاد شب نامه قرن است در جواب فاصله ها

وکلامت دردانه وصف محمد است بر قله کوه نور

شبانگاه بر بالین ماه لالایی ظهور زمزمه می کنی

وچشمانت سرود فراق را

 تا درگه قلبی نحیف اشک باران می کنند

مهدیا :فردا چشمانم را به میهمانی دل خواهم فرستاد

تا در جمعه ای به رنگ رخسار نور

شانه برقصانند وگونه سیراب کنند

                        

                             تقوی/لنده

   

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 16:15 | لینک ثابت |
 

خیس سکوتم ...

کسی نیست خشکم کند

یک خروار خستگی وخواب

یک چمدان غروب وغم...

مسافر سرزمین تنهاییم

با پرواز انتظار

...وسوار بر بالن فراق

می تازم تا آنسوی چشمان یار

ومی نگارم خاطراتم را با جوهر اشک وکلک بغض

می ترسم از خواب

شاید...شاید بر نگردم

وانتهای سکوت مرگی است به وسعت تعبیر خواب مادر بزرگم

پس دستمال سیاه سرت  را به دستانم هدیه کن

  تا به هنگام خواب به چشمانم ببندم

می خواهم زود بخوابم

شب به خیر دختر افتاب

شب به خیر

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 16:25 | لینک ثابت |
نقطه ته خط

آغاز می کنم پایان را

وارونه می نوسم ...

از ته دالان خیال خواهرم را صدا می زنم با زبان بی زبانی...

ندایی نمی شنوم

سکوت می کنم

راستی انتظار رنگ بی رنگی است.. می دانی؟

وغروب زمزمه رقص اشک است به هنگام زلزله تنهایی...

منو می شناسی؟! من جامانده سکوتی سیاهم

وپسمانده غروبی غمگین...

هی هی هی!!!

می دونی کجای زمانم؟

باور کن خود نمی دانم..!

پل تاریخ شکست و من جا مانده ام از قطار آینده

نقطه سر خط...

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:1 | لینک ثابت |

 

((...مکه برای شما

 فکه برای من...

بالی نمی خواهم

این پوتین های کهنه هم می توانند

 مرا به آسمان ببرند..))

دیگر نای سخن ندارم...

چشمانم فاصله ها را نمی بینند

ودستانم که سخاوت را به بازی گرفته اند در میدان مین بی مهری...

یاریم کن همسفر که اینجا رجز خوانان قنوت ریا می خوانند ...

و بازیگران چشمان خورشید را صحنه افکار چرکین خود نمودند

کمکم کن ...

دیگر فردا را نمی خواهم

پس سلام

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 13:36 | لینک ثابت |

وقتی در شلوغی شهر موجودات انسانی،به این عظمت به هم تنه می زنند،بی آنکه به صورت هم نگاه کنند.....

توجه به حیوانات دیگر کار تجملی به نظر می رسد!!

وخواندن شعرهای میچو مادو که برای دونه دونه حیوانات شعر می گوید

کار سختی می شود.

چقدر انسان در شهر تحقیر شده است...

مثل شیری که حسابی شلاق می خورد

تا توی سیرک روی توپ لغزانی راه برود

به چشمهای شیر نگاه کنید.....

صدای کف زدن انسانها از سیرک بیرون می رود و آسمان را پر می کند....

چقد انسان کوچک شده است..؟!

                       برگرفته از:(خواب پروانه ها) 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 16:48 | لینک ثابت |

بیائید از خود بپرسیم که جایگاه فرهنگ کهن ایران با هفت هزار سال سابقه تاریخی کجاست؟

بار دیگر دستان متخاصم اهریمن دوران از آستین قابیل صفتان بیرون آمد،واین بار نوک پیکان حمله وهجوم به سمت فرهنگ کهنی است به وسعت یک درد تاریخی...

سینمای هالیوود که خود مظهر خشم وابتذال وبی فرهنگی است و متاثر ازسیاستهای غلت وقلدر معابانه سیاست مداران کاخ سفید در لوای جریان ولابی صهیونیسم است در ماه مارس فیلمی را تحت عنوان(جنگ سیصد) جهت خدشه دار کردن وبه انزوا کشاندن فرهنگ اصیل ایرانی وتمدن هفت هزار ساله این سرزمین تاریخی در 300 سینمای امریکا اکران وبه نمایش گذاشته شد.

این فیلم نوعی انیمیشن گرافیکی بر اساس یک سری نقاشیها وتصاویر تخیلی بر گرفته از ابعاد کامپیوتری ورایانه ای وبدون استفاده از دکورهای طبیعی توسط فرانک میلر ساخته شد.

این فیلم به شکل عجیب وغریبی با اشکال حیوانی وصورتهایی وحشی گرایانه وخشن ساخته شده که تصویری از ایرانیان را ترسیم نموده است . در این فیلم ایرانیها نماد ومظهر خشونت وشر ونیروهای مقابل مظهر صلح وخیر نمود پیدا کرده اند که می توان شخصیتهای متصور از ایرانیان توسط سازندگان این فیلم را متاثر وهمسان با  شخصیتهای عجیب وغریب وفانتزی فیلم ارباب حلقه ها (ساخته:پیتر جکسون)دانست.

آیا سیاست جدید سیاستمداران ودولتمردان امپریالیسم امریکا چیست؟ واین بار چه سناریویی را بر میزهای تزویر وسوار بر نقشه های شیطانی خود دارند؟ شاید این حربه ای جدید وجنگ روانی نوینی است تحت عنوان شمه ای از ارائه جنگ نرم وبه رخ کشاندن قدرت نرم امریکا وابراز سلطه ابر قدرت وابر کشور جهان به عنوان تک قطبی بودن دنیاست.

ایجاد وابداع سناریو وجریان سازی در نظام سرمایه داری از مهمترین اهداف وپیشینه سینمای هالیوود است که در جهت ترغیب وتحت تاثیر قرار دادن افکار عمومی به خصوص در این برهه زمانی خاص در کشورهای جهان سوم به ویژه کشورهای منطقه خاورمیانه است.

حال وظیفه ما به عنوان یک ایرانی در تقابل با این هجمه وجنگ روانی که فرهنگ وتمدن ما رو خدشه دار نموده چیست؟

بیایید هر کدام به نوعی اعتراض خود را اعلان ودین خود را نسبت به این خاک ومیهن ادا کنیم...

هر چند که هر کدام خود جوش این عمل وقیحانه را محکوم وعاملان ودست اندر کاران ساخت این فیلم را متخاصمان فرهنگ وتمدن بشری می دانیم.

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 23:21 | لینک ثابت |

تاریخ و ساعت حرکت مشخص شد،شنبه ۱۲اسفند،راه اهن تهران راس ساعت ۱۸:۵۰ دقیقه

می دانستم قدم به معراج الشهدا خواهم گذاشت ...می دانستم دنیای دیگری را رصد خواهم کرد ومی دانستم که دیگر فضا فضای بزم نیست ...سکوت دو کوهه چشمانم را رنگ عاشقی بخشید و وعروجش دستانم را به لرزه انداخت ...هیچ نمی فهمیدم، اما می دانستم که روزی باکری ها، باقریها، علم الهداها اینجا وضوی عشق گرفتند ودر وادی به نام معرفت بر گونه های سرخ حق بوسه انا الحق زدند..صبحگاه دو کوهه  در فراق فرزندانش روزه سکوت اختیار کرد وهر روز قضای فریاد وضجه می گذارد ....اینجا زمین نیست اینجا تکه ای از آسمان است که بر زمین ریخت....اینجا می شود بر گونه های سرخ سخاوت وبر دستان پینه بسته محبت در این دنیای پر رمز وراز بوسه زد...اینجا می شود عاشقی را سه طلاقه کرد و معشوق را بربامی به وسعت ابروان یارمجسم نمود...

این تکه از زمین یاد آور عشقبازی مردان مردی است که جانانه رزمیدند وبر فراق قله شهوت وغرور بیرق غیرت بر افراشتند ...اینجا می توان با تلنگری عاشق شد وبا تاملی سوار بر ابرهای عرفان تا آسمان هفتم صعود نمود...می خندم اما خنده ام بر لبانم جاری نخواهد شد ...می گریم اما گریه ام یاد آور سوز افلاکیان نیست...گریه ام بر ملا نمودن ضجه ها وناله هایم است در سیاهی شب زندگیم...یاد اور خاطرات زنگار گرفته ای است که به سان فیلمی سینمایی هر روز از سینمای بی پرده ذهنم اکران می شود...جمله بزرگی را به یاد می آورم :((گم شده ام ندیده ای مرا))...آری من گم شده ام ...من در میان خروارها افکار خسته و تلنبارها آرزوی به گل نشسته گم شده ام...می توانم اینجا خودم رو پیدا کنم ...می توانم اینجا رد پایی از خودم بگیرم...تو رو خدا اگه کسی منو پیدا کرده خبرم کند ...در همین حوالی گم شده ام ...همینجا زیر خروارها خاک...زیر بوته ای در همین نزدیکی...